#استاد_جذاب_من_پارت_232
کلافه بلندشدم و در رو باز کردم ولی به صورتش نگاهی نکردم مامان و بابا با تعجب و ترس به ما نگاه میکردن رادوین اومد داخل و در رو قفل کرد سرمپایین بود و نگاش نکردم ولی دستشو دیدم که باند پیچی بود و یکمش خونی بود حتما دیشب خیلی عصبی بود.....با یادآوری دیشب اشک روی گونم راه گرفت رادوین دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو اورد بالا تو چشماش نگاه کردم دیگه اثری از عصبانیت نبود آروم شده بود و با مظلومیت نگاه میکرد......خیلی مظلوم و مهربون گفت
رادوین:بی معرفت یعنی ارزش یه تومور بیشتر از رابطه ما بود؟
واااای این از کجا فهمید آخه من نمیخواستم این بفهمه...اومد جلو آروم بغلم کرد سرمو گذاشتم رو سینش و عطر تنشو بو میکردم یه آرامش عجیب داشتم نتونستم جلوی خودمو بگیرم آروم اشکام میریختن و توی بغلش گریه میکردم و اونم موهامو نوازش میکرد
رادوین:بخاطر همین تومور گفتی دیگه دوسم نداری؟
هیچی نگفتم آروم بردم سمت تخت نشستم روی تخت اومد پایین پام نشست و اشکامو پاک کرد
رادوین:رها خواهش میکنم گریه نکن
رها:از کجا فهمیدی؟
رادوین:دیشب کیفتو جا گذاشتی توی مطب بعد مثل اینکه یه دفترچه تلفن تو اون داشتی دکتر هم دفتر رو دراورد اولین اسم که اسم من بود رو گرفت و زنگ زد رفتم اونجا و پرسیدم که چرا اومدی اونم بهم گفت و گفت باید زودتر عمل کنی وگرنه اون تومور بزرگتر میشه منم انقدر ناراحت بودکه همونجا دستم خورد به گلدون افتاد و شکست و یک تیکه از شیشه رفت تو دستم که سریع باند پیچی کردن دستمو
اروم دستشو گرفتم و نوازش کردم
رادوین:به عمو اینا چیزی گفتی؟
رها:نه هنوز
رادوین:رها انقدر ناراحت نباش دیگه عمل میکنی خوب میشی
رها:رادوین تو مجبور نیستی با من زندگی کنی برو دنبال زندگی خودت
romangram.com | @romangram_com