#استاد_جذاب_من_پارت_209

نزدیکای ۷ شب بود که رادوین مرخص شد و بردیمش خونه......

همه توی پذیرایی جمع بودیم رادوین توی تصادف پای راستش شکسته بود بخاطر همین رو ویلچر بود زن عمو بلندشد و رفت تو آشپزخونه چند دقیقه بعد با یه سینی که کاسه های بستنی توش بود اومد بیرون و کاسه هارو بهمون داد به من که رسید یه لبخند و یه چشمک زد منظورشو فهمیدم کاسه رو برداشتم و صرمو انداختم پایین زن عمو نشست روبه روی مامان اینا و گفت

زن عمو:خب حالا که همه جمع هستیم میخوام یه چیزی بگم

بابا:بفرمایید

زن عمو به عمو نگاه کرد و با چشم بهش گفت که تو بگو

عمو:والا ما اهل مقدمه چینی و این چیزا نیستیم میریم سر اصل مطلب میخواستم رهاجان رو برای رادوین خواستگاری کنم

رادوین سرشو انداخت پایین بابا یه نگاه به من کرد و گفت

بابا:نمیدونم والا رها باید بیشتر رادوین جان رو بشناسن آخه چندوقت اینجا بودن هرچی که خودش گفت نظر تو چیه دخترم

سرخ شدم همه داشتن به من نگاه میکردن واااای الان باید چی بگم آخه خاااک تو سرت رها خو یه چیزی بگو دیگه اه......زن عمو به دادم رسید و گفت

زن عمو:بهتره برن تو اتاق سنگاشونو وا بکنن

اوووووف خداروشکر رفتم سمت رادوین و بردمش تو اتاق در رو بستم نشستم روی تخت رادوین هم روبه روم بود واقعا نمیدونستم چی باید بگم آخه تاالان تو این موقعیت قرار نگرفتم رادوین با لبخند بهم نگاه میکرد با همون لبخندش گفت

رادوین:خوبی؟

لبخند زدم و گفتم


romangram.com | @romangram_com