#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_98
همه چیز با یه جزوه شروع شد. اومد بهم گفت:
-یاسمین خانوم، میشه جزوتون رو قرض بدین؟
منم دادم بهش. دانشجوی سال آخر بود. وقتی میخواست جزوه رو بهم پس بده، باهام تو پارک قرار گذاشت. گفته بود که نمیتونه تا چند وقت دانشگاه بیاد.
این شد که سر قرارش رفتم. اون موقع هنوز با لالهها گرم نبودم، واسه اینه که هیچ چیزی از این موضوع نمیدونن. وقتی رفتم پارک، به اصرار اون به یه کافی شاپ رفتیم. من تجربهی اولم بود و ساده بودم. از اون روز به بعد مدام باهام قرار میذاشت. طوری شده بود که خودم بهش زنگ میزدم و بهش میگفتم که میخوام ببینمت. خیلی با هم خوب بودیم. من هیچ وقت عاشقش نبودم، فقط دوسش داشتم؛ ولی، الان ازش متنفرم. هر وقت میرفتیم بیرون کلی قربون صدقم میرفت؛ واسم کادو میگرفت و با این کاراش، من فکر میکردم دوستم داره؛ ولی...
"-با دلی که تو میشناسی کم طاقت بود.
مدیونی فکر کنی که خیلی برام راحت بود.
میدونم همیشه بهتر از منش واست بود.
واست بود."
ولی یه روز داشتم میرفتم بیرون که قدم بزنم و هر چی بهش زنگ زدم برنداشت. با خودم گفتم میرم سرِ قرار همیشگی و اونجا بهش زنگ میزنم که بیاد. وقتی رسیدم نگام خشک شد روی صندلی، روی همون صندلی که همیشه من و اون روش مینشستیم و با هم حرف میزدیم ومیخندیدیم؛ ولی، این بار چی میدیدم؟ خودش بود که این بار به جای من یه دختر دیگه کنارش بود؛ کنارش که نه، تو بغلش بود.
"-چند دفعه گرفتمت؛ اما بازم قطع کردم.
نمیدونی چند دفعه امروزم رو لعنت کردم.
romangram.com | @romangram_com