#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_113
-یاسی بگو دیگه.
برگشتم و نگاش کردم.
-یه آشغال، یه عوضی، یه نامرد، یه دروغگو، یه خیانت کار، یه... پوف! بی خیال.
با تعجب نگام کرد، ولی هیچی نگفتن. سپهر جلوی خوابگاه ایستاد. ما هم تشکر کردیم و رفتیم.
دیروز با امانی داشتیم. باز هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد. امروزم با سهرابی داریم؛ الانم هنوز نیومده.
-این سهرابیم عاشقهها!
بچهها خندیدن. چند لحظه بعد، سهرابی اومد. بعد از این که سلام دادیم، گفتم:
-استادِ گرامی؟ شما دوباره خواب موندین؟
خندید و گفت:
-نه یه مشکلی پیش اومد؛ یکم دیر شد. البته واسه شماها که بد نمیشه، نه؟
-نه، اصلاً. خیلیم حال میده. اصلاً شما هر وقت دلت خواست بیا، هر وقت خواستی نیا.
همه خندیدن. بیست دقیقه ای بود که درس رو شروع کرده بود و منم مثل همیشه اصلاً گوش نمیدادم. گوشیم لرزید. یواشکی نگاه کردم. این برنامهی جدیدی بود که فقط اخبار میگفت. حتماً این بارم چرته دیگه، ولی از حرفای این که من نمیفهمم خیلی بهتره. بازش کردم. از خوشحالی پاشدم و ایستادم:
-آخ جون، وای جون. ایول!
همه برگشتن و با تعجب نگام کردن.
romangram.com | @romangram_com