#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_186


-گفتم كه حاضر نيستم تن به چنين كار كثيفي بدهم

سامان سيلي به بهار زد

-غلط ميكني تو مجبوري همه كاري كه من ميگويم انجام بدهي تو بايد دنبال من بيايي جايي كه محل مناسبي براي به تصوير كشيدن تن فروشي توست حاليت شد؟

-نمي ايم ولم كن زالوي كثيف.

يك بار ديگر خون دهانش را پر كرد

-اين قدر عجوزه بازي در نياور يا بايد بميري يا بايد بروي سر فيلمبرداري

-حاضرم بميرم مرا بكش اگر شهامتش را داري بكش.

سامان محكم او را به ديوار كوفت سر بهار شكست سامان لگدي به پهلويش زد بهار دردي احساس نكرد

-ديدي شهامتش را نداشتي وو نتوانستي مرا بكشي.

لحن تحريك كننده بهار سامان را جري كرد كمربندش را كشيد و فرياد زد:بيشتر از اين عصبانيم نكن بهار والا انقدر ميزنمت تا بميري

بهار احساس كرد به شكستگي سرش سوزن فرو ميكنند زانوانش را بغل كرد و بغض فرو خفته اش را بالا اورد.

زير تابش نور افتاب برفها برق ميزدند گنجشكي پر كشيد و نشست روي هره پنجره اي كه سامان پشت به ان ايستاده بود كمي بعد گفت:بهتر است لجيازي را كنار بگذاري و به حرف من گوش كني اين جوري به نفع هر دوي ماست


romangram.com | @romangram_com