#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_183

-ميروم انجا ببينم چه خبر است سيد ميگفت در مورد رفتنش حرفي با او نزده حالا راستي راستي حالت بهتر شده؟

و براي تاكسي دست تكان داد تاكسي ترمز كرد و سر خورد.بهار دويد.

-خودت را به خاطر من به زحمت ننداز اگز اينها همش بازي باشد... و به راننده تاكسي گفت:دانشسرا دربست.

-نمي خواهم تو هم درگير شوي من از هيچي نمي ترسم خواهش ميكنم اميد بهتر است همان جا منتظر باشي مثل اينكه نمي توانم تو را متقاعد كنم حالا جدي جدي تصميم داري بيايي؟امشب؟با پرواز ساعت شش و نيم؟متاسفم تو را به دردسر انداختم همين جا نگه دار اقا اره زياد فاصله نبود نه اگر كاري نداري خداحافظي مكنم مرسي من هم همينطور خداحافظ.

از تاكسي امد بيرون دلشوره داشت درست پشت در ايستاده بود اگر راستي راستي اين يك بازي باشد چه؟نقشه اي كه سامان براي برگرداندن من از تبريز كشيده باشد اخ به اميد گفتم نمي ترسم اما الان نزديك است از شدت ترس بميرم بروم داخل؟نروم؟ شايد اينها همش نقشه باشد..

تلفن همراهش زنگ خورد سامان بود

-الو...

-به به بهار خانم حدس ميزدم تو جواب بدهي...

-از كجا اين قدر خوب حدس زدي؟

-بماند اين يك راز است بگو ببينم چرا گوشي خودت را جواب نمي دهي؟

*راستش گوشي ام شكست اميد گوشي خودش را به من داده.

-ا.جدي ميگويي؟

-خوب حالا كجا هستي؟

romangram.com | @romangram_com