#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_181

اميد از لاي پلك هاي نيمه بازش فرانك را ديد كه لحظه اي چشم از او بر نميداشت دل پيچه اش با امپولي مه دكتر خانوادگيشان به او تزريق كرده بود تا حدي خوب شده بود فرانك كه چشمان اميد را نيمه باز ديد بالاتنه اش را به تخت چسباند و گفت:بيداري اميد؟نگاه كن ببين چقدر ما دلواپس تو هستيم

اميد سرش را در جهت مخالف چرخاند و گفت:خواهش ميكنم از اتاق من برو بيرون

فرانك با قلبي ترك خورده سعي كرد به روي خودش نياورد

-دو ساعتي هست اينجا نشسته ام و منتظرم چشمهايت به روي من باز شود انوقت ميگويي...

-گفتم كه از اتاق من برو بيرون حوصله ات را ندارم.

-حوصله مرا نداري و به گريه افتاد

-حالم خوب نيست گريه هاي تو عصبيم ميكند

-چرا حوصله مرا نداري؟دست كم علتش را بگو.

-همين كه حال وروزم امد سر جايش علتش را ميگويم .

فرانك بغض كرد و گفت:نمي خواهد علتش را بگويي خودم ميدانم.

-خوب ميداني چه بهتر.

-ميدانم كه تو عشق يك فاحشه را به من ترجيح دادي

-اگر حالم روبه راه بود جواب اين حرفت را ميدادم

romangram.com | @romangram_com