#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_178
-حسن اين فكر با طرح قبلي چيست؟
-حسنش به اين است كه بهار به جرم شركت در فيلمهاي مبتذل چند سالي به زندان ميرود و ان وقت ديگر ما از طرف او احساس خطر نمي كنيم.
خيلي زود لبخند بر تك تك چهره ها نشست
-فقط ميماند كه چطور اميد را در تبريز نگه داريم؟
-كار بسيار سختي است محال است اميد بهار را در رفتن همراهي نكند
-من هم بعيد ميدانم بتوانيم اميد را نگه داريم.
در اين لحظه فرانك گفت:فكر انجايش را هم كرده ام دوست مادرم از پاريس دارويي اورده كه احساس دل پيچه شديد را از بين ميبرد اين دارو اگر بدون احساس دل پيچه استعمال شود بر عكس عمل ميكند و فرد مصرف كننده را تا دو روز با دل پيچه توي رخت خواب نگه ميدارد البته لازم به ذكر است كه هيچ عوارض ديگري ندارد جز اينكه اميد جان مجبور است دو روز با اين درد كنا ربيايد..
خانم پسهرنيا گفت:اگر بعد از دو روز خوب نشد؟
-خوب ميشود بهتر است نگران نباشيد وقتي اميد احساس كند بيمار است و نمي تواند در اين سفر بهار را همراهي كند مجبور مي شود او را تنها بفرستد بروجن...حالا اين نظر من بود اگر راه حل بهتري داريد من زياد اصرار ندارم از اين طريق اميد را اينجا نگه داريم.
دوباره نگاه پر استيصال بين انها رد و بدل شد كسي راه حل ديگري نداشت همه به ناچار سكوت كردند.
بهار به جايي بيرون از پنجره نگاه كرد فكر كرد:تا دير نشده بروم سينا را با خودم بياورم تبريز صداي قاشق و چنگال نمي گذاشت درست متمركز شود.خانم سپهرنيا خطاب به اميد گفت:چرا دلسترت را نمي خوري؟
اميد نگاهي به بهار انداخت و گفت:چرا لب به غذا نزدي؟
romangram.com | @romangram_com