#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_159
تا خودش را به خيابان برساند هزار بار خودش را نفرين كرد
سوار اكسي شد و به راننده گفت:ميدان امام
فكركرد:خدا كند تا ديدمش جرقه عشق قديمي ارزوهاي من و سامان را به اتش نكشد بعد خودش را توي ژاكتش فرو برد و در حاليكه از شدت سرما به لرزه افتاده بود و نگاه سرد و يخي اش را به خيابان خلوت و خاموش انداخت ميدان امام را كه دور زدند بهار اتومبيل اميد را ديد و به راننده تاكسي گفت:نگه دار چند لحظه صبر كنيد الان برميگردم
نفهميد چه طور از تاكسي پياده شد و خودش را به اتومبيل اميد رساند ناگهان دلواپس سينا شد اميد به سويش مي امد با گامهايي بلند
-سلام بهار
-س..سلام و زد زير گريه
اميد بر بازوانش چسبيد
-چقدر دير كردي باور كن اگر يك دقيقه ديگر مي امدي
-پول نداشتم كرايه تاكسي را بدهم
اميد به طرف تاكسي رفت تا كرايه را حساب كند بهار از پشت پرده اشك او را ديد اه خدايا نمي توانم انكار كنم كه از ديدنش خوشحال نيستم
امي برگشت و ارام گفت:من خيلي خسته ام بهار فكر ميكنم تو هم خسته باشي
-كاش نمي امدي
-نمي امدم؟مگر ميشود صدايت هر لحظه توي گوشم بود كه مرا صدا ميزدي اگر خودم را به اينجا نميرساندم مي مردم
romangram.com | @romangram_com