#نیش_پارت_84
شکوفه با نفرت چشم به دهانش دوخته بود.
- خوب بود ...
شکوفه جلو امد و بی هوا زد روی بازویش ...
- جون بکنی ... نکنه به خودتم شام نداده ... مث ِ ماست می مونه. .چته پس؟
اب توی چشمان حنانه پر شد. ان وقتها فکر می کرد چقدر دستان شکوفه سنگین است اماا مشب هیچ مسکنی دوای درد ِنیشهایی که خورده بود، نمیشد. شکوفه با تعجب پرسید: چته می گم؟
امیر از حالت دراز کش در امد و نشست. حنانه با خودش کلنجار رفت سکوت کند اما شکوفه باز پرسید: میگم چته گریه کردی؟
عاقبت بغضش شکست چقدر نیاز داشت با کسی دردو دل کند اما خودش هم می دانست نه شکوفه و نه حتی پدرش گوشی برای شنیدن ندارند.
پرسام با مهربانی پاک کودکی اش گفت: حنانه چی شده؟
مهلت نکرد به روی پرسام لبخند بزند، شکوفه با حرص گفت: خاک تو اون سرت تر زدی؟ اره؟ پسره فهمیده هیچ پخی نیستی؟ روی مبل نشست و گفت: الکی نیست 24 سالته هنوز تو خونه بابات موندی ... باید زن یکی مثل این ابی پارسا بشی که صبح تا شب ول ِ کوچه هاس ... گفته باشم امیر این پسره پا پس بکشه این باید بره ور ِ دل ننه ش... گرفتی یا نه؟ بنال چه گهی خوردی؟ پسره نامزدی رو به هم زده؟
حنانه اشکهایش را پاک کرد و قبل از اینکه حرف و حدیث بیشتر شود اهسته زمزمه کرد: نه ... من فقط سرم درد می کنه!
راه افتاد برود که امیر باایما و اشاره به شکوفه گفت: بپرس چشه؟
romangram.com | @romangram_com