#نیاز_پارت_489
-ميخواي من ازت خواستگاري كنم ؟! خب خواستگاري كردي جواب بله رو گرفتي ...
خنده اي از سر شوك رو لبهاش اومد ...
-نياز ... نيازم ... ديوونتم ... مرسي كه باورم كردي ... هيچ وقت پشيمونت نميكنم ... نياز ...
مكث نسبتا طولاني كرد، لبخند رو لبهاش اومد، قلبم داشت تند تند ميتپيد ... ترسي بدنم رو گرفت كه مبادا باز سر كار هستم ...
با تعجب نگاهش كردم ...
-بله؟!
-دوستت دارم ...
و در اخر دوباره تو اون هواي سرد گرماي بدن كيان بود كه فضا رو برام قابل تحمل ميكرد ...
***
اون شب پر خاطره ترين و اخرين شب مجرديه من و كيان بود ...
همه چيز مثل برق و باد گذشت ... اعلام خبر ازدواجمون تو همون لحظه به خانواده ء كيان ... عقد ايرانيه من و كيان دوهفته بعد از اون شب تو خونه مامان بزرگ ... مسافرت سه روزه ء من و كيان به عنوان ماه عسل به پاريس ... و در اخر سفريك ماه بعدمون به ايران ...
...
سر سنگ مزارشون كه ايستاديم ... نگاهي به كيان كردم و با لبخند دست كيان رو گرفتم و گفتم ...
-مامان ... بابا ... دايي ... من و كيان ميخوايم براي هميشه مال هم باشيم ... بابا ... مثل خودت مهربونه ... مامان ... مثل تو همش مراقبمه كه يه وقت ناراحت نباشم ... دايييييي ... ولي مثل تو قول داده كه يهوي تنهام نذاره ... مامانم ... من رو ميبخشي كه نيومدم پيشت ... ؟! بابا تو چي؟! دايي تو رو كه خوب ميشناسم ... اونجا به مامان بابا ميگي كه نياز بي معرفت نيست ... اينقدر نيومدم تا وقتي ميام از زندگيم با افتخار براتون بگم ...
دست كيان رو فشردم و گفتم ...
-دايي ... من كيان رو خيلي دوست دارم ...
كيان در ادامه صحبتهام ... من رو تو اغوشش كشيد، و ب*و*سه اي بر سرم از روي شالم زد و اهسته در جواب اعترافم به عشقمون رو به مزار مامان و بابا و دايي گفت ...
-قول ميدم خوشبختش كنم ... چون خوشبختيش باعث ارامشه منه ...
بعد از كمي نشستن كنار مامان وو بابا و دايي رفتيم به خونه پدريم سر زديم، و به خواست كيان اونجا رو باز به دست همون خانواده سپردم و اجاره رو به سپرده بانكي انتقال دادم، تا براي مبادا پس اندازم باشه ...
اومديم تهران و به هتل پا گذاشتيم ...
وارد لابي كه شدم روز اول يادم اومد ...
اهسته در گوش كيان گفتم ...
-يادش بخير ... همينجا اخراجم كردي ...
خنده اي سر داد ... به قصد احوالپرسي با خانوم اعتمادي جلو ميرفتم داشتم قدم دوم رو بر ميداشتم كه كيان كنار گوشم گفت ...
@romangram_com