#نیاز_پارت_477
عجيب بود ... هنوز پشت در ايستاده بود ...
با ديدن من اومد جلو و با نگاهش بر اندازم كرد ...
-مثل هميشه ... دلربا ...
و من مثل هميشه غرق در لذت نگاه كردنش ...
سكوت كردم و از پله ها رفتيم پايين روبروي اشپزخونه ايستاديم و كيان قبل از اينكه كسي متوجه حضورمون بشه دستش رو دور كمرم گذاشت ... باز من دير به خودم اومدم و كيان با صحبتهاش همه رو متوجه حضورمون كرد ...
-شيما ما رفتيم ... شب شايد دير بيايم ... منتظرمون نباش ...
نيمچه اخمي به كيان كردم و تا بخوام اعتراضي بكنم مامان بزرگ گفت ...
-بريد خوش باشيد مراقب خودتون هم باشيد ... من شب اگر نبودم فردا شب منتظرتونم ...
سريع عكس العمل نشون دادم و گفتم ...
-ممنونم ... اما ...
-باشه ماماني ... من تا اونجا كه بتونم زود خودم رو ميرسونم ...
از فعلي كه استفاده كرد مجبور شدم مخافتي نكنم چون اسمي از من برده نشد ...
بعد از خداحافظي رفتيم و سوار ماشين شديم ...
كمر بندم رو كه بستم كيان به پهلو نشست و روش رو به سمتم كرد و گفت ...
-خب ميخوام ببرمت يه جاي خوب ... حال كني ... اما قبلش بريم دفتر من يه كار كوچيك دارم برسم بعد بريم ... چطوره؟
سكوت كردم ...
-با شما بودم ... نظرت چيه ... موافقي؟
زير چشمي نگاهش كردم و گفتم ...
-خودت هم ميدوني مخالفم ... ديدي كه دوست نداشتم بيام ...
خنديد و گفت ...
-پس چرا الان اينجايي ... يه جيزي بگو تا باورم بشه
-چي رو باورت بشه ... كه هيچكس تو خونه نميخواست بمونم پيشش؟ كه دوست داشتم تو جمعشون باشم اما گفتن باهات بيام؟ كه نميخواستم باهات بيام اما هيچ كس از مِن و مِنم نفهميد؟ اين روخوب ميدونم كه مهمون از قديم خر صاحبخونه بوده ... چون از بچگي سقف بالاسرم ماله صاحب خونه بود و من مثل مهمون زيرش زندگي ميكردم ... شام ... شام بود و نهار نهار ... ه*و*س غذايي غير از غذاي روي گاز نميتونستم بكنم ... برنامه تلويزيونيه دلخواهم رو بايد تو يك كانالي كه از صبح تا شب روش بود پيدا ميكردم ... ه*و*س تنقلات رو بايد صبر مبكردم تا شب دايي بياد و ازش پول بگيرم تا فردا به بهونه خريد برم بيرون و براي خودم بخرم ... فهميدي چرا الان اينجام ... براي اينكه ياد گرفتم تا وقتي زورم نميرسه چشم بگم ... مجبورم چشم بگم ... چون ياد گرفتم ...
با دقت و عميق نگاهم ميكرد ...
-نياز ... من ... من قصد ناراحت كردنت رو نداشتم ...
@romangram_com