#نیاز_پارت_263

فقط به بهانه جوش اومدن اب ...
اما فقط به بهانه ...
من از واقعیت فرار میکردم ...
فرار ...
چای رو دم دادم و مشغول اماه کردن شیرینی و یا تنقلاتی برای پذیرایی شدم ... تنها چیزی که در دسترس بود گز اردی ای بود که یکی از مسافرین برام اورده بود ... بازش کردم و کنار سینی گذاشتم ... چای رو توی لیوانهای دسته داری ریختم و رفتم دوباره پیشش..
میزی برای پذیرایی نداشتم برای همین گذاشتم کنارش روی کاناپه خودم هم لیوانم رو برداشتم و رفتم روبروش روی زمین نشستم ...
-چایی رو من همیشه دوست دارم داغ داغ بخورم ...
مجبور بودم این حرف رو بزنم چون باز به سکوت دعوت شده بودیم ...
خندید و چایی خودش رو دستش گرفت و گفت ...
-همه چی داغ داغش مزه میده اما من دوست دارم سرد بخورم تا طعمش تو دهنم بمونه..
کمی لبم رو به چای زدم و گفتم..
-وا چه ربطی داره ؟مگه داغی از مزه چیزی کم میکنه؟
-امتحان نکردم..نمیدونم ...
نگاهی به گز اردی کرد و گفت..
-این چیه نیاز؟
نیاز ...
چقدر اسمم رو صمیمی و با حوصله میگفت ...
خندیدم و گفتم ...
-شیرین ... خوشمزه ... امممممم ... ام تحانش کن ...
سرش رو تکون داد و اخمی به منظور این که تا ندونم نمیخورم کرد ...
-نه مرسی..
انگار واقعا نفهمید چیه؟!
چایم رو گذاشتم زمین و دو زانو خودم رو مقابل پاهای کیان رسوندم و نشستم ... یکی از گز ها برداشتم و دو ضربه اهسته به گوشه ظرفش زدم تا اردها کمی ازش بریزه ...
دستم رو زیرش گرفتم و تو چشمهاش نگاه کردم ...

@romangram_com