#نیاز_پارت_242

ابروهاش رو بالا انداخت و جدی گفت
-من فکر کردم اول به حلقه هاش یک نگاهی بندازیم ..
ته دلم خالی شد ... برای بار چند هزارم شکستم ... یعنی اینقدر قصد و هدفش جدی بود که تصمیم داشت که با دادن انگشتر درخواستش رو بیان کنه ... مدام به خودم میگفتم
خدای من کاش زندگیم همین روز و همین ساعت در همین جا به پایان میرسید ... تحمل این همه سختی رو ندارم ... عزیز دلم جلوی چشمم ... اوه خدایا ...
میمیک صورتم حالت ناراحتی رو خیلی نمایان و راحت به خودش گرفته بود اما باز هم تلاش بیهوده کردم و بدون اینکه نگاهش کنم تیر اخرم رو پرتاب کردم ..
-فکر نمیکنی برای اولین هدیه کمی زود باشه ؟نمیدونم اما به نظرم بهتره که با یک مثلا زنجیر طلا شروع کنی البته اگر قصد ت گرفتن طلا هست ... حالا باز هم خودت میدونی ...
لبخندی زد . گفت
-حالا حلقه هاش رو ببینیم ... یکی بگیریم ... اول زنجیر رو میدم اگه دیدم خوب استقبال کرد حلقه رو هم میدم ... اخرش که باید حلقه رو موقع خواستگاری بهش بدم ...
ناخواسته و بی اراده تصمصم به زدن رای اش گرفته بودم و هر طور بود میخواستم از این کار منصرفش کنم ...
-اخه تو حتی اندازه انگشتش رو هم نداری ... باز زنجیر یا گردنبند خیلی بهتره ...
همزمان مردی به سمتمون اومد و گفت ...
-من در خدمتتونم ... امرتون ...
من لبخندی زدم و کیان خیلی شاد و خندون گفت ..
-ممنون..اول از همه میخواستم گردنبند هاتون رو ببینم ..یه زنجیر ساده با یک اویز شیک و دخترونه ...
مرد کمی به درخواست های کیان گوش داد و بعد رفت ..
بعد از چند دقیقه کوتاه باز گشت و چندین مدل از کارهاشون رو برامون اورد ..
زنجیر های طلای زیبا و ساده که هر کدوم زیبایی خاص خودشون رو داشتند ... اما بیشتر از همه یکی از اونها تو چشم میومد..
زنجیر کوتاه زرد رنگ که خیلی نازک بود اما بافت کارتی خوشگلی داشت ...
بی اراده دستم به سمتش رفت ...
خیلی ناز و دوست داشتنی به نظر میرسید ...
تو دستم اهسته تکونش میدادم و لمسش میکردم ...
خودش اویز نداشت برای همین کیان زنجیر و بی خیال شد و به اویز ها نگاه میکرد ..
با شیطنت کلمه لاتین اول اسمش رو برداشت و گفت ..
-این زنجیری که دست این خانومه با این اویز رو میتونم ببینم ..

@romangram_com