#نیاز_پارت_220

چشمهاشو خندون کرد و تو چشمهام ذل زد و گفت
-خوشمزه بود
سرم رو به منظور تایید تکون دادم و دوباره مشغول خوردن آلوچه هام شدم ... واقعا که از خوردنشون لذت میبردم ..چند ساعتی از اومدنمون میگذشت که شیما شروع کرد به دست زدن و بقیه هم برای همراهیش دست میزدیم
-تولد ... تولد ... تولدت مبارک ...
کیان میخندید و شرم زده به اطراف نگاه میکرد و دستش رو به منظور آروم تر خوندن برای ما تکون میداد و بیشتر تلاشش به ساکت کردن ما بود ...
-مرسی از همتون ...
کاوه باز به شوخی گفت
-پیر شدی رفت پسر زود زن بگیر تا همه جوره به من و مامانت بفهمونی که بزرگ شدی و واسه خودت مردی شدی ...
همه خندیدیم و کیان تو جوابش کم نیاورد
-یعنی چی ؟یعنی هر کی زن گرفت، مرده؟
کاوه نمایشی دستهاش رو به علامت تسلیم آورد بالا و گفت
-ما که مجبور بودیم به بانو اینجوری مردونگیمون رو ثابت کنیم ...
شیما خندید و گفت ...
-خوشم میاد پدر و پسر جلوی هم کم نمیارن نه پسرم این بابات وقتی با من ازدواج کرد این جوری که میبینی نبود که، کلی مو سفید کردم تا مرد بارش بیارم، ...
تو همون چند سالی که زندگیه مشترک مامان و بابامرو دیده بودم با تموم صمیمیتشون اما خیچ وقت این جور به هم نزدیک و یک رنگ و دوست حسشون نکردم ..شاید هم بودند اما از شانس من زان برای کنار هم بودنشون در طول روز اینقدر کم بود که وقتی دور هم جمع میشدیم به خوردن یک شام و بعدش هم خواب کفاف میداد ..
خنده پر رنگم تبدیل به یک لبخند محو شد و نا خواسته باز دلم پر کشید سمت خانواده از دست رفته ام ...
از حرفها فهمیدم که شیما فقط هدیه اش رو به کیان داده و میعاد و نوبهار هم مثل من تدارکی برای هدیه ندیده بودند ... از اینکه تنها نبودم تو این یک مورد کمی دلگرم شدم ..
کیان پاکت رو باز کرد و چندین برگه کپی گرفته و دو بلیط رفت و برگشت رو از توش در آورد و با چشمهایی برق زده خندید و گفت
-این همون سوپرایزت بود که پدر گرامی لو داده بود ؟
شیما باز ملامت بار به کاوه نگاه کرد و کاوه هم خودش رو زده بود به اون راه ...
-آره عزیزم کارهاش رو سپردم دست دنیا که از ایران برات رزروشون بکنه ... اون هم این رو برات گرفت این جوری که میگفت هتلش رو قبلا با خونوادش رفته راضی بوده بلیطش هم برای آخر هفته دیگه تونست رزرو کنه ... گفتم بهت مزه میده بعد از این همه زحمتی که گردنت بود یه آب و هوا هم عوض کنی ...
کیان خندید و زیر شمی به من نگاه کرد اما من دیگه من نبودم ... وجود دنیا اینبار علنی شده بود ... پر رنگ شده بود و این دردناکترین حالت ممکن بود برای من ... تا الان اشاره ای نکرده بودم چون از خودم خجالت میکشیدم اما همش از دیروز خدا خدا میکردم که دنیایی وجود نشته باشه اما انگار خدا مثل همیشه تا فهمید من کشی رو دوست دارم و بهش وابستگی پیدا کردم مثل برق و باد ازم دورش کرد و گرفت ...
مدام به خودم دلداری میدادم تپش قلبم اینقدر آهسته و صدا دار بود که قفسه سینه ام به درد اومده بود ... این حالت رو قبلا هم تجربه کرده بودم وقتی خدا دایی رو ازم گرفت ... اون موقع خودم رو اینجوری دلداری میدادم که نیاز آروم باش تو عزیز تر از داییت رو از دست دادی اون هم پدر و مادرت بود ..آروم که نمیشدم اما قوی تر به نظر میرسیدم ..دایی هم اولینش نبود وقتی مامان رو همه زندگیم رو از دست دادم با اون سن کمم به خودم میگفتم نیاز نترس مامان پیش باباست و الان حالش خوبه یه چند وقت دیگه مثل بابا که رفت عادت میکنی اون موقع چقدر بچه بودم که فکر میکردم یه حسنی این تنهایی داره مهمونی های یک ساعته خونه دایی میشه مادام العمر دیگه تا هر وقت که بخوام پیش دایی و سپیده میمونم و با سپیده خاله بازی میکنم ... اما الان میفهمم چقدر بچه گانه بود چون سپیده بعد از چند شب برام عادی شده بود و مامان جای خالیش پر رنگ تر شده بود ... بابا، بابام تنها نقطه مشترکش با کیان این بود که اولین تجربه ام از دست دادن عزیز رو با رفتن بابام داشتم و حالا آخرین تجربه از دست دادن عزیزم رو با کیان دارم ...
اولین و آخرین ...

@romangram_com