#نیاز_پارت_214
-ببخشید ...
دیوونه بودم دیوونه تر شدم ... من چه بی رحمیم که این فرشته رو به این روز در میاوردم ..
کاش جا داشت تا بیشتر ناز میکردم ...
برای لحظه ای لذت جای خودش رو داد به خشم ... این افکار از کجا به سرم هجوم آوردند ... فکر اینکه فردا روزی دنیا کنار کیان بایسته و من نگاهشون بکنم فکر اینکه کیان دنیا رو در آخر دختری بکر و دست نخورده تصاحب کنه و الان وقتش رو با من بگذرونه عصبیم کرد ... هنوز نمیدونم با خودم چند چند تموم کردم ..ولی میدونم که کیان رو دوست دارم و تمام این حس ها سر منشاء ش از دست دادن حتمی کیان و قلب تصرف شده اون توسط دنیا بود ... تو دلم میلیون ها بار تکرار میکردم و میکنم که دنیا تو کی هستی که اینجور داری بزرگترین اتفاق زندگیم رو از من میگیری
از آغوشش اومدم بیرون و با اخم نگاهش کردم و گفتم
-معنی این کارهات چیه کیان ؟ برای چی وقت و بی وقت نزدیکم میشی؟..شاید تو بزرگ شده اونور آب باشی اما من اینجا بزرگ شدم و یه ضوابطی برای خودم دارم ... اجازه نمیدم هر وقت که دلت خواست بهم دست بزنی ؟ بدن من برای من حرمت داره ... این بار اول و آخرت باشه ..فهمیدی ؟ مگه من دختر شش سالم که از دلم میخوای در بیاری میپری ب*و*سم میکنی ؟میخوای یه آب نباتم بهم بده ...
ناراحت شد از نگاهش فهمیدم از سکوتش دستگیرم شد که اصلا توقع این بر خورد رو از من نداشته ... صورتش شبیه علامت سوال شده بود و در آخر نگاهم کرد و گفت
-خیلی غیر قابل پیش بینی هستی نیاز ... قصد ناراحت کردنت رو نداشتم
عذاب وجدان گرفتم انگار بدجوری خورده بود تو پرش ... خواستم یه جوری خاتمه بدم به این بحث که دیدم حرفهاش بعد از مکث کوتاهی ادامه پیدا کرد
-خب تو که میگی هر وقت که دلم خواست بهت دست میزنم، آخه من که نمیدونم تو کی دلت میخواد! تا دستت رو بگیرم و ب*و*ست کنم ... آهان راستی این رو هم یادم رفت بگم که من یعنی کیان دادفر هر موقع که دلم بخواد بهت نزدیک میشم و هر موقع که نخوام هم کاری میکنم که تو بهم بچسبی پس این فکر ها رو از ذهنت بیرون کن که من اجازه ندارم و این حرفها یادت باشه من اجازه دارم هر موقع که خواستم ببینمت هر موقع هم که خواستم ...
مغزم جوش آورده بود چقدر جسارت تو گفتارش داشت ... اما من هم نیاز بودم و محال بود از پله ای که روش بودم قدم از قدم بر میداشتم ...
-اینقدر منم منم نکن تو نیم من هم نیستی در ضمن تا اونجا که یادمه سندی به نام نداری که بخوای به زنگوله های سربیش بنازی ... من تا امروز اجازه ندادم بنی بشری بهم زور بگه تو که دیگه جای خود داری ... اگر امشب هم دارم باهات راه میام به دو دلیل یکی به حرمت نون نمکی که با هم خوردیم و قولی که من برای همراهی امشب بهت دادم یکی هم اینکه شب آخری که با هم هستیم از شانس خوب یا بدت مصادف شده با اومدنه مامان و بابات ... دلم نمیاد به اونها که اینقدر با روی باز از من استقبال کردند بی احترامی کنم ... الان هم دارم میگم از فردا هر کی راه خودش رو میره تو هم دیگه اجازه نداری راه به راه بیای دم در خونه من ... تا منه بدبخت هم یه فکری به حال خودم بکنم برم ببینم این قرار داد کاریم تو هتل کی تموم میشه تا کلا این دیدار ها رو از ریشه بسوزونم ... در ازای لطفهایی هم که کردی قبول دارم که باید جبران کنم برای جبرانش هم امشب طبق میل تو رفتار میکنم و همراهیت میکنم اما این رو هم تو مغزت فرو کن که من ثانیه شماری میکنم تا امشب تموم بشه
چرا ؟چرا حرفهایی که حرف دلم نبود به زبون آوردم ... تو دو راهی بدی گیر کردم نمیدونم این راهی که پیش میرم درسته یا نه اما فردا روز دلواپسی برام نمیمونه چون این وسط به هم جنس خودم برایراضی شدن دل خودم نامردی نکردم خب اگه نمیدونستم یه حرفی بود اما من اگر دست به هر کاری که سر انجامش لذت بردن از وجود کیان میشد با وجود دونستن وجود دختری به اسم دنیا که حالا میدونم وجودش پر رنگتر از قبل حس میشه، بزنم تنها دو صفت رو میتونم رو خودم بزارم اون هم بد جنس و خودخواه ... اما ترس از کنار اومدن وجدانم دارم ... کاملا واضح هست که کیان من رو برای هوا و ه*و*س خودش میخواد و دنیا رو برای زن زندگی و همراه زندگیش شاید خیلی ها این وضع و موقعیت رو با توجه به پول و چهره و اخلاق جذاب کیان میپذیرفتند اما من در خودم نمیدیدم که نفر دومی در زندگی کسی باشم ...
کیان با چهره ای در هم کوچکترین کلامی به زبون نیاورد و بر گشت و رفت ... ناراحت شده بود اما من هم حریم خودم رو داشتم ..و برای محافظت از حریمم باید دست به دامن رفتار هایی میشدم که دور از شان و شخصیتم بود ...
دنبالش راه افتادم و به سمت مغازه ها رفتیم ...
با همه این اوصاف که با هم دعوا کرده بودیم از دستم ناراحت بود باز شونه به شونه من راه میومد ...
تو فاصله ای که بخواد از سوپر مارکت فرودگاه خرید کنه من بیرون ایستاده بودم که دیدم از داخل داره بهم اشاره میکنه که برم کنارش ...
با قدم های آهسته به سمتش حرکت کردم ... رفتم کنارش ایستادم هر چی دستش میومد بر میداشت و میگذاشت کنار صندوق ... مسلط به خریدش بود ...
-تو چیزی نمیخوای ؟
-نه مرسی ...
تنها مکالمه مابین منو کیان بود ... تو خریدش همه چیز بود از آب و نوشابه گرفته پفک و چیپس و تنقلات دیگه ...
طاقت نیاوردم و برای اون همه خرید صدام دراومد
-فکر نمیکنی برای دو ساعت راه نیازی به این همه تنقلات نباشه ؟
زیر چشمی با همون میمیک ناراحت صورتش نگاهم کرد و گفت
@romangram_com