#نیاز_پارت_204
تمامیه کنترل ضبط پشت فرمون کار گذاشته شده بود و من تا به اون لحظه خودم رو مسخره کرده بودم ..
ابرویی به منظور بی مزگی کارش بالا انداختم و به اتوبان خیره شدم ..
-این هم یک نشونه دیگه ... تا من کاری رو نخوام اون کار انجام نمیشه ...
عصبی نگاهش کردم و گفتم
-اینقدر که عقده ای تشریف دارین ... همون بهتر امروز آخرین روز دیدارمونه ...
حرفی که تو ذهنم بود نه تو دلم رو همونطور بیان کردم ...
درست بود ...
من برای فرار از احساسم میخواستم دیدار با کیان رو به همین شب ختم کنم ...
صورتش در هم رفت و پاش رو روی گاز گذاشت و از روی تابلو که نشون میداد پنج کیلومتر تا فرودگاه مونده، حرکت کرد
با شتاب میرفت و مثل دیوانه ها ویراژ میداد و سبقت میگرفت
درست مثل دیشب که تو شهرک غرب این کار رو کرده بود ...
پنج کیلومتر رو با سرعت برق و باد پشت سر گذاشت دریغ از کوچکترین توجه به من ...
اینجا حتی با خودم هم تعارف نمیتونم داشته باشم به راستی که ترسیده بودم ... بدنم از ترس
میلرزید ... دندونهام روی هم قفل شده بود ... حس بدی بود و تا چند دقیقه با خودم داشتمش ...
اینقدر دستگیره ماشین رو سفت گرفته بودم که کف دستم بی حس شده بود ...
پشت گردنم از ترس داغ شده بود ... اطمینان داشتم این حس کیان یک جنون آنی بود ... مگر میشد تو اتوبان نسبتا شلوغ با سرعت دویست و بیست یا سی پر کنی و بتازونی
تو پارکینگ که پارک کرد ... تنها بودیم و خبری از میعاد و نوبهار نبود ...
قبض روح شده بودم ...
اون خونسرد داشت تلفنش رو برمیداشت که پیاده بشه ولی من هنوز نتونسته بودم خودم رو جمع و جور کنم ...
از ماشین پیاده شدیم و گل رو دستش گرفت و جلوتر ایستاد تا من بهش برسم ... در ماشین رو بستم وبی توجه به کیان وکار زشتش به سمت در ورودی فرودگاه رفتم کیان رو رد کردمو کیان پشت من قدمهاش رو بر میداشت ...
هنوز به داخل سالن نرسیده بودیم که گفت
-خوبه برای شب آخر یه خاطره ترسناک از دیدارمون داشته باشی ..
بدون اینکه نگاهی به صورتش بندازم جوابش رو دادم
-همون شناخت روز اولم روی تو درست بود ... خوشحالم که برداشتم تو روز اول و آخر از رفتارت دقیقا شبیه همه ..
@romangram_com