#نیاز_پارت_201

سکوتم از چشم کیان دور نموند و زیر چشمی در حین اینکه رانندگی میکرد نگاهم کرد و برای اینکه من رو از اون حالو هوا در بیاره از زمین و زمان حرف جدید از خودش به وجود آورد ...
-میگم اگه همینجوری خودتو ساکت و سر به زیر نشون بدی قول میدم مامانم ازت خواستگاری میکنه ...
-از کی از من ؟لابد برای بابا بزرگت ؟ من معیارهای خاص خودم رو دارم شوهر آینده ام حداقلش خیلی تخفیف بدم باید پنج سال از من بزرگتر باشه
خنده معنی داری کرد و گفت
-این حرفها چیه امروز ملت به این فکر میکنن طرف چقدر مهریه براش ثبت میکنه بعد میره سراغ سن و سال تو یکی هنوز خواستگار نیومده و ندیده میگی سنش اینقدر باشه ؟ گفتم که
همزمان تلفنم زنگ خورد ... کیان مجبور شد حرفش رو قطع کنه تا من جواب تماسم رو بدم
شماره ناشناس بود اما جالب اینجاست که کیان مشتاق تر از من منتظر بود تا ببینه کی پشت خط هست
-بله ؟
-نیاز خانوم ؟
-خودم هستم بفرمایید
-سلام خانوم..بنده عرفان هستم ... جسارت من رو میبخشید اما حقیقتش طاقت نیاوردم تا صبر کنم ببینم شما کی قآبل میدونین و با من تماس میگیرین ...،
کیان همزمآن رانندگی میکرد و هر از چند گاهی که چه عرض کنم مدام به من نگاه میکرد ... از اخمش معلوم بود که بدجوری کنجکاو شده تا بفهمه ماجرا از چه قراره ...
-اوه ..بله آقا عرفان ... خوب هستین شما ؟
کیان میمیک صورتش به طور بدی برگشت و حالت ندامت به خودش گرفت و اخمش اینبار، برای من شد ... فکر کنم میخواست جوری بهم بفهمونه که مقصر تویی که الان اون بهت زنگ زده ..
صدای عرفان از پشت گوشی جذاب و گیرا بود خیلی با حوصله و شمرده کلمات رو بیان میکرد ... به صحبتهاش تسلط کافی داشت و انگار نه انگار که سولماز از حس دیشب تا به الانش برای من میگفت ..
-ای ... نفسی میاد و میره ... شما خوب هستید ...
-تشکر من هم بد نیستم ...
-خب خدا رو شکر ... راستیتش من فکر میکردم زود تر از اینها تماسی از سمتتون داشته باشم اما به گوشم رسید که کارت بنده رو قابل ندونستید و گمش کردید !
-ای بابا..نه اینجوریا هم که شما میفرمایید نیست من کیفم رو داخل ماشین دوستم جا گذاشتم به همین خاطر دسترسی به کارت شما هم برام غیر ممکن بود به هر حال انگار من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم هر چند که یه سوء تفاهم کوچیک بوده ...
-نه خواهش میکنم ... خب این مسیله هم که به امید خدا حل شد حالا میمونه درخواست یک دیدار کوچیک که شما بنده رو شرمنده کنید و قابل بدونید تا حضوری هم با هم دیداری داشته باشیم ...
-اختیار دارین من که برنامه ام یه خورده به خاطر کارم پیچیدست، پشت میز کار و مسیر منزل میشه تموم روزگارم ...
خواستم بیشتر توضیح بدم که کیان انگار بعد از اون همه تحمل سکوت بالاخره صبرش طاق شد و منفجر شد اما خیلی خونسرد و مرموز و تنها با لحن عصبی که فقط من میتونستم بفهمم بلند جوری که صداش به عرفان هم برسه گفت
--نیاز ..نیاز ... عزیزم از تو داشبورد شارژر گوشیم رو بده ... گمشون کردم ... زود باش الان قطع میشه تو تهران هم نیستیم که راحت میعاد رو پیدا کنیم ...
وای با این کارش از خجالت مردم چون از سکوت عرفان معلوم بود که کاملا به حرفهای کیان گوش داده و فهمیده که ما داریم از تهران خارج میشیم

@romangram_com