#نیاز_پارت_191

-به نظرت اینطوریه ؟خب خودم هم نمدونم چرا شاید به این خاطره که ایران رو دوست دارم یا شید هم باید مدیون مامان بزرگ و بابا بزرگم باشم که با حوصله به من الفبای فارسی رو یاد دادن و خیلی با دقت با من فارسی حرف میزدند ... نمیدونم چرا اما بر عکس خیلی ها که علاقه دارند بگن ما فارسی نمیفهمیم یا اینکه نمیتونیم حرف بزیم چه برسه به خوندن من عاشقه ین هستم که بگم به زبان فارسی تسلط کامل رو دارم ... من همونطور که انگلیسی و فرانسه و نیدرلند رو مسلطم به فارسی هم تسلط دارم ... تنها فرقش اینه که حسی که به فارسی حرف زدن دارم اینه ه با لذت کلمه هاش رو میگم و تا اونجا که بتونم از زبونهای دیگه توش استفاده نمیکنم ...
از طرز فکرش خوشم اومد ... از رفتارش معلوم بود که از شعار به دوره چون تو صحبتهاش میتونستم بفهمم که چقدر با دقت کلمه ها رو ردیف میکنه تا یک جمله درست رو به زبون بیاره ...
-اگه اینطوره پس باید از بابابزرگ و مامان بزرگت حسابی ممنون باشی چون فارسی رو خیلی خوب یادت دادن حتی تکه کلامهای عامیانه هم بهت یاد دادن تا یه وقت جا نمونی ...
از تیکه آخرم خندید و گفت
-خب شاید میدونستن که همچین روزی گیر دختر سر زبون داری مثل تو میفتم ...
نایلون و وسایلهای روی میز و برداشتم و به سمت آشپزخونه رفتم و کمی بلند تراز حد معمول حرف زدم
-شایدهم میدونستن میخوای زن ایرونی بگیری واسه همین روت حسابی کارکردن ... راستی دنیا کجاییه؟
نمیدونم چرا اما از زمانی که رفتم دانشگاه و جو حاکم بر شهرستانی و شهری بودن دانشجوها رو دیدم ناخودآگاه با اینکه میدونستم کار غلطیه اما باز کنجکاو میشدم بدونم طرف اصلیتش به کدوم قسمت ایران مربوط میشه ... یادمه بچه ها ازروی لحجه و گفتار دانشجوهای دیگه برخوردشون هم بالطبع متغیر بود چقدر از این کاربیزار بودم اما خب چون خودم لهجه ای تو گفتارم نبود زیاد زیر ذره بین نمیرفتم ... اگر هم میرفتم برام مهم نبود چون همیشه با افتخار از شهر و دیارم و پیشینه خانوادگیم سخن به لب میاوردم ...
-نمیدونم ازش نپرسیدم ... مهمه مگه ؟
از آشپزخونه اومدم بیرون و گفتم
-همینجوری پرسیدم ... نه ... از هر جای ایران باشن زبون همدیگه رو بفهمید کافیه دیگه ...
خواستم به حرفهام ادامه بدم که زنگ تلفنم این اجازه رو بهم نداد ...
-تلفنه توه انگار ...
ببخشیدی گفتم و رفتم تو اتاق تا تلفنم روبردارم ... چون دیر رسیدم فرصت نکردم به شماره نگاه کنم
-بله ؟
-سلام خوشگل خانوم چطوری ؟
-سولماز تویی ؟سلام عزیزم ...
-خوبی ؟ خواب که نبودی ؟
-مرسی نه بابا ... خواب چیه ... چه خبر ها عروس خانوم خوشگل ..دیشب مثل ماه شده بودی ...
-من مثل ماه شده بودم یا تو با اون تیپ خوشگلت ...
-آخ داشت حسابی یادم میرفت ... سولماز نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم مرسی ... واقعا مرسی که به فکرم بودی
خواستم ادامه بدم که سولماز خندید و گفت
-ولی خودمونیم ها خوبه نمیخواستی بیای و باز اون لباس به اون قشنگی رو پوشیدی ؟
-منظورت چیه ؟

@romangram_com