#نیاز_پارت_188

تازه یادم افتاد که جز آب چیزی تو آشپزخونه پیدا نمیشد ... دل دل کردم مبادا چیزی غیر از این بخواد که خودم ناخودآگاه قبل از اینکه به حرف بیاد ادامه جمله ام رو کامل کردم
-البته فقط آب خنک در دسترس هست ...
خنده بانمکی رو لبهاش نشست و با مزه گفت
-پس چرا دیگه نظر پرسیدی همون یک لیوان آب عالیه ...
خندیدم و به طرف آشپزخونه رفتم ... با اینکه هنوز فرد غریبه ای برام محسوب میشد اما باز وجودش دلگرمی خاصی رو برام ایجاد میکرد ...
بعد از نوشیدن آب ... روبروش نشستم و هنوز امیدوار به این بودم که شاید بتونم راضیش کنم تا از خیر من یکی برای همراه شدنش بگذره ...
دست به سینه رو به روی کیان نشستم و گفتم
-خب ...
-خب که خب پاشو آماده شو دیگه من با بچه ها ساعت شش قرار گذاشتم نباید دیر کنم ... اگه کاری داری زود انجام بده که تا اون موقع حاضر باشی ...
-میشه من نیام؟
نفسش رو خسته بیرون میده و نگاهم میکنه و میگه
-نیآز ما در مورد این موضوع قبلا بحثامون رو کردیم
برای یک لحظه مغزم به کار افتاد
-اصلا بیا یک کاری کنیم تو شماره دنیا و بده من باهاش حرف بزنم شاید راضی شد و باهات اومد ... هان ؟چطوره؟
اخم شیرینی کرد و خیلی مسلط گفت
-لازم نکرده من قول امشب رو از شما گرفتم پس با شما هم میرم ...
خنده مرموزی کردم و گفتم
-و اگر نیام ؟
جواب خنده ام رو با همون خنده مرموز داد و گفت
-خیله خب نیا منم اینقدر اینجا میمونم تا تو از رو بری ..
میخواست من رو بترسونه اما این راه اصلا جواب نمیداد
-خب بمون بهتر من هم از تنهایی در میام
ابروهاش رو برای چند صدم ثانیه انداخت بالا بی شک نشون از تعجبش تو برخوردم بود اما باز خودش رو جمع و جور کرد و گفت
-اصلاچه کاریه انگار از خواب بیدارت کردم منم هنوز یه خورده خستگی تو بدنم هست بیا باهم استراحت کنیم ...

@romangram_com