#نیاز_پارت_186
غذا تو دهانش بود برای همین کمی مکث کرد و بعد چشمانش رو بست و منتظر شدم تا بتونه صحبت کنه ...
-دنیا ...
چه اسم خوشگلی ...
-دنیا ... چه اسم خوشگلی ... چند سالشه ؟
قاشق چنگالش رو گذاشت کنار میز و دست به سینه روی صندلی کمی لم داد و تو چشمهام نگاه کرد دیگه مشکل غذا خوردن برام به حدش رسیده بود ...
-آره مثل خودش اسمش هم خوشگله ... هم سن و سال خودته ...
ته دلم خالی بود چقدر با عشق و علاقه توصیفش میکرد ...
با هر کلامش از خودم دور تر میدیدمش ... تقصیر کیان نبود من خودم بدون کسب اجازه ازش خودم رو به داشتنش بد عادت کرده بودم ... مگه میشد من به یکباره این همه با قلب و احساسم بازی بشه ...
-عکسشو نداری ؟
کمی مکث کرد و گفت ...
-اینقدر شیطونه مگه میزاره ازش عکس بگیرم ...
سعی میکنم مثل خودش شیرین بخندم اما حس زنونم چیز دیگه ای نشون داد ... خنده تلخ روی صورتم نشسته بود ...
-امیدوارم بتونی حرف دلتو بهش بگی ... راستی هنوز نمیخوای بگی مهمونی امروز به چه مناسبتیه ؟
-میشه نگم ؟
-یک درصد بگو بشه !
-خیله خب خودت خواستی ..
-مامان و بابام امشب از بلژیک میان ... شیرین هم تدارک یک مهمونی داده بود که نتونست خودشو برسونه ... حالا هم امشب پسر خالم با نامزدش میان خونه شیرین اینها منم با تو میریم اونجا ... بعدش هم چون من مسیر رو بلد نیستم دو ماشینه میریم فرودگاه دنبال مامان و بابام ...
تنها چیزی که به این مهمونی ربط نداشت وجود من بود ...
-اون وقت میتونم بپرسم دلیل حضور من چیه؟
-خب مثل یک دوست کنارمی ... بده مگه؟
تعجب کردم و حرف دلم رو به زبون آوردم ...
-نه بد نیست اما دلیل خوبی برای حضورم نیست ... شما همه فامیل هستین حالا من یک کاره پاشم بیام اونجا بشینم بگم من دوست کیانم خب چرا به دنیا نمیگی بیاد ؟
-اول اینه تو قول دادی بیای دوم اینکه تو نباید خودتو معرفی کنی این منم که باید تورو بهشون معرفی کنم سوم اینکه میدونم دنیا الان آمادگی روبرویی با فامیل شوهر آیندش رو نداره ...
خنده ام گرفت و گفتم
@romangram_com