#نیاز_پارت_184

-تو اینجور فرض کن ...
-حالا درو باز میکنی یا برم ؟
- یه چند لحظه وایسا ..
تو دلم یهو آشوب شد ..خونه زندگیم بهم ریخته و داغون بود تو چشم بهم زدن لباسهار ریختم تو کمدم و در آشپزخونه رو هم بستم ..آیفون رو زدم و خودم پریدم تو اتاق تا یه لباس مناسب بپوشم ...
انگار ا همون اول هم بالا بود چون نرسیده به اتاق اومه بود بالا ... رفتم تو اتاق و گفتم ...
-الان میام ...
سعی کردم خودمو راحت نشون بدم ..یه شلوار جین آبی پوشیدم و یک تیشرت زرشکی ساده هم تنم کردم موهام رو هم ساده از پشت سرم بستم ...
از در رفتم بیرون دیدم رفته رو کیز نهار خوری دونفره که تو حال بود نشسته و داره محتویات نایلون رو در میاره ... از بوش فهمیدم چلو کباب هست ...
-سلام ...
همونطور که در ضرف های یکبار مصرف غذا رو باز میکرد زیر چشمی هم نگاهی بهم کرد و گفت
-سلام خانوم خوابالو ... چشماشو نیگا ...
دستی به چشمهام کشیدم و گفتم ...
-دیشب دیر وقت خوابیدم عادت ندارم ... برم صورتمو بشورم بیام ... اینها چیه ؟
خندید و نگاهم کرد
-خواستم نها بخورم گفتم بیام با هم بخوریم ...
با تعجب پرسیدم
-مگه ساعت چنده ؟
به سر و وضعم نگاهی انداخت و با خنده با نمکی که رو لبهاش و چشمهاش نشسته بود گفت
- قیافشو نگاه کن ... ساعت دو بعد از ظهره
فکر کردم شوخی میکنه اما وقی سرم رو چرخوندم و به ساع دیواری نگاه کردم خودم شوکه شدم ... یعنی اینقدر خسته بودم که نفهمیدم دو ساعت از ظهر هم گذشته ..
دستی به سرم کشیدم و با یک مقدار خجالتی که تو صورتم نشون داده بودم گفتم
-اوی ... پس چرا اصلا حس نکردم ... حالا چی کار کنم ؟
-خواستی بری صورتت رو بشوری ... برو اول صورتتو بشور بیا غذامون رو بخوریم بعد به کارهات برس ...
اونقدر رو نداشتم که بهش بگم چرا خودت تنها غذاتو نخوردی و اومدی پر رو پر رو پیش من که با هم غذا بخوریم ...

@romangram_com