#نیاز_پارت_178
-یه جورایی آره ...
درد به روحم هم رسیده بود ... کیان جفت خودش رو داشت و من به زور میخواستم خودم رو بهش بچسبونم ... خدا منو ببخشه ..
-یه جورایی؟ ببینم تو دوست دختر داری و امشب عروسی تنها اومدی؟
-من تنها نیومدم که با تو بودم ...
چقدر بی خیال با تبسم جوابم رو میداد و همزمان ماشین رو به حرکت در آورد ...
-معلومه خیلی امروزیه که عین خیالش نیست این موقع شب کجایی
خنده ی از روی سر خوشی میکنه و با ریموت در و باز میکنه
-مگه کجا بودم ؟کار داشتم انجامش دادم ... الانم مثل یک پسر خوب دارم میرم سر جام بخوابم ... تو چیزی غیر از این دیدی از من ؟
برام جالب بود که چقدر خونسرد حاشا میکنه
-مطمینم ایرونی نیست چون تا حالا تو هتل نیومده پیشت ...
زیر چشمی نگاهم کرد و با لبخند مرموزی گفت ...
-پروفسور من که نمیتونم رفت و آمد عاطفیم رو تو محیط کاریم نشون بدم ...
مطمین شدم یکی رو برای خودش داره ... پس حقیقت داشت که منو به چشم یک دوست میدید چقدر من احمق بودم که خودم رو دست بالا گرفته بودم ...
-آهان ..اونهم حرفیه ... پس چرا از اون کمکی نخواستی ؟
نفسش رو کلافه بیرون میده و میگه ...
-نیاز تو هم کم فضول نیستیا ؟بی خیال دختر ...
از این حرفش ناراحت میشم برای تلافی هم شده بود باید حالش رو میگرفتم
-خب تا نفهمم چجوریه که تو چرا اینقدر باهاش صمیمی نیستی که ازش در خواست یه همراهی تو مهمونی رو بکنی نمیتونم آروم بشم آخه یه جورایی من باید جورش رو بکشم ! اصلا چه مهمونی هست که اون حاضر نشده بیاد ... پس بهتره من هم نیام ..
-نیاز ... نیاز ..
به شیشه نگاه میکردم و تصمیمم رو گرفته بودم که سر حرفم پافشاری کنم و به اون مهمونی نرم
-وقتی صدات میکنم لطفا جوابم رو بده ...
دیدم ممکنه از حس درونم که هنوز داغون بود مطلع بشه واسه همین خونسرد گفتم
-هوم؟
-هوم نه بله ... دختره لوس
@romangram_com