#نیاز_پارت_176

اون حرف میزد اما من تو آسمونها بودم اون میخندید اما من تو رویای کیان، سیر میکردم اون من رو رها کرد اما من بدنم هنوزجسم و روحش رو خواستار بود ...
من فقط برای دل خودم جواب دادم اما اون همانند یک بچه ذوق کرد ...
از همراهی با من خوشحال بود یا حضور من تو اون مهمونی ؟ مگه چه مهمونی بود ؟حداقلش باید کمی از مهمونیش اطلاعات کسب میکردم ...
از هم جدا شده بودیم و رفته بود سمت وان تا خمیر دندون رو برداره و بزاره سر جاش که ازش پرسیدم ؟
-حالا چه مهمونی ای هست که تنهانمیتونی بری ؟
-معمولی ...
با تعجب پرسیدم ...
-معمولیه و تو دنبال یه همراه میگردی ؟ مشکلت هم با وجود من حل میشه؟
-اوهوم ...
شک کردم که نکنه از این مهمونی های بیرون شهری باشه برای همین باز پرسیدم
-کجا هست حالا ؟
-همینجا ...
-اینجا ...
م*س*تقیم تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم
-من گیج شدم ... میشه یه لحظه برام توضیح بدی. این مهمونی به چه مناسبت هست من با چه سنخیتی وارد میشم ؟
خنده تلخی میکنه و میگه ...
-باشه اون رو توضیح میدم اما الان پات داره خیلی میسوزه نه ؟
-مهم نیست بهتره ... بیا برگردیم ... تو راه برام بگو ...
-باشه ... بریم پایین ... مرسی که درخواستم رو قبول کردی ...
خنده ای از روی متانت کردم و از حموم خارج شدم ...
چقدر وقتهایی که مهربونه دوست داشتنی تر به نظر میرسه ...
کمی منتظر موندم تا کیان اطراف رو مرتب کرد و آکواریوم رو دوباره چک کرد و با هم از خونه زدیم بیرون ...
تو ماشین که نشستیم گفت
-اگه سردته ...

@romangram_com