#نیاز_پارت_173

وای نه ... این حرف دیگه از کجا اومد ...
اما بهتر ... همون بهتر که اینو گفتم الان ذره ای هم به حسم شک نمیکنه ...
نگاش از روی لبهام جدا شد و تو چشمهام خیره شد ... حالا دیگه نوبت من بود که نگاهم رو از چشمهاش بدزدم و به لبهاش که میخواست واکنشش رو نشون بده بدوزم ...
لبهاش رو تر کرد و با کمی تامل گفت
-اگر ولت کنم مطمین نیستم که دوباره بتونم گیرت بیارم ... یه جورایی برام مثل ماهی میمونی ... لیزی ... از دستم در میری ...
اصلا بهم بر نخورد که براش با ماهی فرقی نداشتم اما از اینکه بی جواب لبخندی تحویلش میدادم اذیت میشدم ...
پوزخندی زدم و با سوزش پایم که رو اعصابم بد فرم راه میرفت گفتم
-اما شما اصلا برای من شبیه لنسر ماهی گیری نیستید ...
خندید و تو چشمهام نگاه کرد و گفت
-اااااااا ... اونوقت میتونم بپرسم دقیقا شبیه چه چیزی هستم ...
باز از اون فضای رمانتیک در اومده بودیم و بوی تنش وکلکل باز به مشامم میرسید
هر جوابی ممکن بود هر عکس العملی رو به دنبال خودش داشته باشه ... ترجیح دادم سکوت کنم ...
-اوه، چه عجب ... دختر خانوم لجباز ما، یه بار کم آورد و بی جواب موند ... بزار من بهت بگم ... من مثل شیر میمونم یه مرد مردادی که هر کاری از دستش بر میاد تا حقش رو از همه بگیره ولی خیلی با سیاست و آروم جلو میره ... رفتار هام قبلا بهت نشون داده که چه جور آدمی هستم ... سکوت میکنم اما تو اون لحظه سکوتم دارم نقشه جانانه ای میکشم ... مگه الکیه هر کی از راه برسه یه لگد بزنه رد شه ؟ نه خانوم کوچولو ... بنده به همین آسونی ها کیان دادفر نشدم ... میدونی اونروزهایی که تو دلت میخندیدی چجوری حال منو بگیری و فکر میکردی تا اینجای کار پیروزی من تو فکرم چی میگذشت ؟ تو این فکر بودم که نقطه ضعفهاتو بفهمم ... مثلا مثل همین الان که از این همه نزدیکی قلبت داره میاد تو دهنت ... یا اینکه از چه چیزی بدت میاد این رو هم خوب میدونم که از کم آوردن جلوی رییست متنفری ... حالا موقعیت برای من پا داده که اساسی حالتو بگیرم اما فقط یه چیزی آزارم میده اون هم این هست که ما الان تنهاییم اگه من الان تلافی کنم یر به یر نمیشیم تو هر بار جلو یه آشنا سوپرایزم کردی اما من ... دختر تو خیلی ساده ای ... نمیدونی پا رو دم شیر گذاشتی و داری باهاش بازی میکنی . اما ناراحت نشو این دختر ساده ما بد جوری هم خوش شانس هست چون ...
لبهاشو گاز میگیره و لب پایینش رو لای دندونهای ردیفش نگه میداره ... از صحبت هاش بوی تهدید میومد ... تهدید بود دیگه بوش چرا بیاد؟ اما عجیب متفاوت بود! رفتارش با رفتار کیانی که من قبلا ها میدیدم متفاوت بود مثل یه شیر زخمی حرف میزد ... با حرص اما پر سیاست و محتاط چرا دلیل خوش شانس بودنم رو بهم نگفت ...
یا دماي هواي اتاق بالا بود يا حال و روز من ناخوش بود اون هر چه بود خیلی دمای محیطی که توش قرار داشتم گرم و پر استرس بود ... تنها دلیل سکوتم شوک دریافت نتیجه هم حس نبودنمون تو وصال از روی عشق بود اما کم کم داشت براش طور دیگه ای برداشت میشد ..نباید میگذاشتم بر خلاف میلم شخصیت ضعیفی تو اون لحظه از من میدید ...
بد بختی اینجا بود که دیگه حتی ذره ای تو اون وضعيت نمیتونستم حرکتی کنم ... چشمهاش یا از خستگی بود یا از عصبانیت به هر دلیلی بود، قرمز بود ...
همون طور لبهاشو گاز گرفته بود که فهمیدم دلیلش کنترل کردن بر روی رفتارش هست ... انگار خواست چیزی بگه که پشیمون شد ...
از اون حالت بلاتکلیفی و تو ب*غ*لش بودن کلافه شده بودم با اینکه لذت بخش بود اما با صحبت هایی که میکرد فهمیدم که هیچ حسی به من نداره جز انتقام و تلافی کارهایی که باهاش کرده بودم ...
دستم رو با هر زحمتی آوردم بالا و رو سینش قرار دادم حس عجیب و غیر قابل وصفی داشتم اما تو اون لحظه از بروز احساساتم پیش وجدان خودم باید دوری میکردم و سعی میکردم گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون ...
دو تا دستهام رو سینش بود و با تموم توانم هولش دادم ... دریغ از ذره ای حرکت ... از تلاش بیهودم عصبی بودم ... لبخند رو لبهاش بیشتر دیده شد ... بی اختیار به حرف اومدم
-چرا مثل آدمهای روانی نگام میکنی ؟ ولم کن ... گفتم که از این همه نزدیکی چندشم میشه ...
تازه فهمیدم که نیازی که خودم باشم ترسیده ... از حرفهایی که به زبون میاوردم فهمیدم که بدجوری از اون چشمهای سیاه جذاب حساب بردم ...
-برو کنار..
باز نتیجه ای نداشت ... باید جلوی ترسم رو میگرفتم و باز همون طور تخس از خودم دفاع میکردم ...

@romangram_com