#نیاز_پارت_169

زمین و زمان اگر با هم یکی مشد باز محال بود که پای عریان خودم رو در معرض دید بزارم ...
محال ؟چه کلمه بامزه ای ... تا اومدم به خودم بیام من رو توی وان نشونده بود با همون لباس ... دوش آب سرد رو باز کرد و رو نوک پاهام گذاشت ...
-حالا میزاری ببینم یا نه ..
اینجا دیگه تکون دادن سر و ابرو کار ساز نبود ...
-باور کن زیاد نیست ..خوب میشه ...
دستش رو لبه وان گذشته بود و خودش بیرون وان ایستاده بود
با لحظه به لحظه آوردن دوش آب سرد روی انگشت های پام و تهدیدم میکرد ...
-دامنتو میزنی بالا یا با زور خودم بزنم ... دختر اون سوختگی تا الان هم پوستتو داغون نکرده باشه شانس آوردی ... بزن بالا دامنتو تا آب سرد بگیریم روش ...
نشسته تو وان با ترس نگاهش میکردم و به مخالفتم ادامه میدادم ... اصلا در خودم نمیدیدم که راحت پای خودم رو به کیان نشون بدم
-اینجوری که نمیشه ... حداقل تو برو بیرون تا من خودم با آب سرد روش بگیرم تا سوزشش کمتر شه ...
اخمش شدت گرفت و با عصبانیت خودش دست به کار شد ... بی توجه و بی اهمیت به رفتار و مخالفت های من دامن رو بالا زد ... وای عرق شرم رو پیشونیم نشست ... دو تا پاهام ل*خ*ت ل*خ*ت جلوی کیان در معرض نمایش بود ...
فقط مراقب بودم تا لباس زیرم دیده نشه ... تو اون لحظه فقط از خدا مرگ میخواستم ...
-برای من ناز میکنه ... نه من هم اینجا منتظرم تو دامنتوبدی بالا تا هر چی عقده ندیدن دارم سر تو خالی کنم ... نه به اون نقشه های شومت که جلو دوستم کشیدی نه به ترس الانت
همزمان آب نیمه سرد رو روی پام گرفت . آب داشت به همه جا که نباید برسه میرسید ... که مثل برق از جام پریدم و تو همون وان ایستادم ... حرفهاش رو نمیشنیدم ... زانوم رو کمی خم کردم و ران پام رو جوری خم کردم که بتونم ببینمش ...
تو زندگیم اینقدر معذب نشده بودم ...
-بیا خودش بدتر از من سوخته اون وقت مشت مشت رو من آب میریزه ...
با خجالت گفتم
-بسه دیگه خوب شد ...
باز با آب سرد روی پام اومد و گفت
-هر کی ندونه فکر میکنه این دختر رگهای عصبش رو سوزوندن ... دختر یه خرده ناله کن تا بفهمم توهم حس داری ...
تو دل خودم گفتم تو از حال من چه خبری داری ... انقدر معذبم که درد یادم رفته ... وگرنه اون پایین شدت سوزش تا حدی بود که قلبم درد گرفته بود ...
تنها تونستم با اخم نگاهش کنم تا بیشتر از این پر رو نشه و من رو با انتقاد هاش تیر بار نکنه ...
-خیلی بهتر شد ... میخوام بیام بیرون ...
به میمیک صورتم نگاه کرد و باز بی تفاوت کار خودش رو کرد ...

@romangram_com