#نقاب_من_پارت_188
عصبي گفت:
-تا نگي چي شده هيچي نميدم
بنال زود باش
رفتم جلو و بي هوا سامي رو در اغوش گرفتم و نا ناراحتي فراوان ولي ارام گفتم:
-سامي وقت زيادي ندارم قول ميدم وقتي برگشتم.......
اندکي به کلمه برگشتم فکر کردم ايا من واقعا زنده يا سالم بر ميگشتم؟
و ادامه دادم
-ميگم
رهايش کردم و گفتم:
-باشه؟
بعد از کمي مکث سوئيچي از جيبش در اورد و داد
ولي قبل از اين که بگيرن دستش رو پس کشيد
با چشماني نگران و دلواپس بهم زل زد و گفت:
-سونيا برگرد فهميدي؟
سرم را تکان دادم و دوباره دستش رو دراز کرد سوئيچ رو از دستش قاپيدمش و به سمت موتور رفتم.
سوار شدم و از حالت جک درش آوردم.
گوشيم رو در آوردم و به آدرس نگاه ديگه اي انداختم و راه افتادم.
بعد از نيم ساعت با دلهره فراوان به مقصد رسيدم
و روبروي صورت شخص مقابلم قرار دادم
مردي عجيب با موهاي مشکي نسبتا بلند که رور شونه هاش ريخته بود کت شلواري مشکي با دست کش هاي مشوي براقش
من فقط به نقابي که زده بود خيره شدم
حس بدي تو دلم بود
-واو سونيا سونيا به خاطر کي برگشتي؟
به سارا اشاره کرد و گفت:
-به خاطر اين که دنيل رو نابود کرد
romangram.com | @romangram_com