#نهال_پارت_247


_چیز دیگه؟

والا دست هایش را در جیبش فرو برد و گفت :بله .

نفس یک تای ابرویش را بالا برد.

یعنی خاص تر از اون؟

_خیلی خاص تر!

قدم به جلو برداشت و نفس با تعجب به او که جلوی پایش زانو زده بود خیره شد.

والا والا دست نفس را گرفت نفس از این رفتار عجیب والا به خنده افتاده بود.

والا با شیفتگی به لبخند نفس خیره شد و در حالی که حلقه ای که دستش بود را به سمت او گرفته بود گفت:با من ازدواج میکنی؟

خنده نفس با این حرف قطع شد. کم کم خوشحالی اش جایش را به تعجب داد.

چی؟

والا که انتظار عکس العمل احساسی تری از "چی" گفتن داشت. شانه هایش را بالا انداخت و گفت:دارم ازت خواستگاری میکنم نفسم!

اخم های نفس در هم رفت.با حرص دستش را عقب کشید و گفت:معلومه چی داری میگی؟

والا با تعجب از جایش بلند شد.

حرص گفت:این مسخره بازیا چه معنی داره؟

_مسخره بازی چیه نفس من دارم ازت درخواست ازدواج میکنم.

romangram.com | @romangram_com