#نهال_پارت_234


صداى خنده ى والا بلند تر شد

هستی گوشه شلوار والا را محکم گرفت و گفت: آخه خاله مرضیه خودش گفت نهال خان دایی اردشیر و والا رو جادو....یعنی جارو کرده!

بعد رو کرد به نهال و گفت: بابای من فکر کرده بود خاله مرضیه دروغ گفته که ما بترسیم ولی ما بچه های خوبی بودیم سر و صدا هم نکردیم!تازه نمیدونستیم خاله مرضیه گفته جاروگر!ولی بابای من به این بزرگی چطوری بابامو جارو کردی؟

نهال با خنده به والا نگاه کرد.

والا دستی به پیشانی اش کشید و گوشه لبش را گزيد تا جلوى خنده اش را بگيرد.

نهال نفس عميقى کشيد و با همان لبخند بزرگ روى صورتش که نميتوانست کنترلش کند گفت: منظور مرضیه خانوم این بوده که اتاقشونو جارو کردم نه خودشونو!

هستی با حالت متفکرانه آهانی گفت و پرسید.

_اتاق منم جارو میکنی؟ اخه من هر وقت اتاقم به هم میریزه بابام دعوام میکنه!

_بله که جارو میکنم.

هستی با خوشحالی به والا نگاه کرد والا نفس عمیقی کشید و لبخند زد.

هستی نگاهی به نهال کرد و دوباره خطاب به والا گفت: وای بابا پس این خاله مرضیه چرا اینقدر خنگولی حرف میزنه!

با این حرفش نهال غش غش به خنده افتاد.

هستی بهت زده به نهال نگاه کرد.

والا به سمت هستی خم شد و در حالی که سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد با اخمی که به سختی روی پیشانی اش نشانده بود گفت: هستی این چه مدل حرف زدنه؟ میدونی اگه خاله بفهمه چقدر ناراحت میشه!

هستی سرش را با شرمندگی پایین انداخت نهال همان طور که میخندید .دست هستی را گرفت و به سمت خودش کشید بوسهای به گونه اش زد و گفت:الحق که گل گفتی دختر!

romangram.com | @romangram_com