#نهال_پارت_219
همین که والا خواست چیزی بگوید نگاهش در نگاه نهال قفل شد.
به قدری از او ترسیده بود که چشم هایش دو دو میزد.
این چشم های عسلی رنگ حالش را بدتر میکرد . باز هم چهره نفس جلوی چشمانش رنگ گرفت اما این نفس فرق داشت. در چشمهایش ترس بود, احساس نا امنی بود و این ها برای والا انقدر کافی بود که دلش به رحم بیاید و عصبانیتش را فراموش کند.
دستش شل شد اما نهال به خاطر ترسش همان طور خشکش زده بود.
هزار بار به خودش برای ضعف و ناتوانی اش لعنت فرستاد. هر کس دیگری جای او بود پا به فرار میگذاشت ولی او همیشه اینقدر میترسید که حتی نمیتوانست از جایش تکان بخورد!
والا ناگهان او را در آغوش کشید و گفت:نباید دیگه ترکم کنی!
نهال شکه شده بود استخوان هایش زیر فشار دست های والا به تق تق افتاده بود.
_نمیخوام دیگه فکر قبل باشم. بیا از اول شروع کنیم. قول میدم اشتباهاتمو تکرار نکنم! میدونم تو ترکم نمیکنی! نمیذارم این کارو بکنی! بهم یه فرصت بده خواهش میکنم!
نهال نمیدانست چه باید بگوید. حس میکرد والا بعد از این همه مدت به او پناه اورده با این که دلیلش را نمیفهمید !هر چند ناخواسته.هر چند به اشتباه ولی این مرد قرار بود شریک زندگی اش باشد. مردی که از تک تک رفتارش معلوم بود مشکل بزرگی در زندگی دارد. نهال اگر میخواست واقعا برایش همسری کند باید در این مشکلات شریک میشد.
خودش هم میدانست حالا که به اینجا رسیده نه راه پیشی برایش مانده نه راه پس! باید روی این ویرانه ای که میدید یک خانه بنا میکرد و اگر نه زندگی خودش تباه میشد.
_والا!
والا نفسش را به ارامی بیرون داد.
نهال دست هایش را که تا آن موقع پایین بودند را روی شانه والا گذاشت و گفت: زندگی مى کنیم! باشه؟
والا سرش را بلند کرد دوباره نهال رو به رویش قرار گرفته بود. کاش حرف نمیزد! کاش صدایش هم مثل نفس بود!
نفسی که چند لحظه پیش دوباره به اغوشش برگشته بود را خیلی بیشتر از نهالی که از او طلب زندگی کردن میکرد دوست داشت اما مگر چاره دیگری هم داشت؟ نفس برنمیگشت... از آن لحظه به بعد این نهال بود که نفس میشد! باید اینطور میشد!
romangram.com | @romangram_com