#نهال_پارت_193
نهال بدون هیچ حرفی با حرص گوشی را به سمت والا گرفت.
والا که همچنان با کنجکاوی به نهال خیره شده بود .گوشی را از دستش گرفت.
_الو؟
_همین الان نهالو برگردون!
والا به دست های مشت شده نهال نگاهی انداخت و گفت: فکر نمیکنم نهال بخواد برگرده!
نهال با یک حرکت ناگهانی از جایش بلند شد و گفت: میخوام برگردم!
صدایش را به اندازه ای که اردشیر پشت خط بشنود گفت: فردا صبح بر میگردم نه الان!
والا به ارامی گفت: شنیدین؟
صدای نفس اردشیر که فوت میشد از پشت خط بلند شد.
و چند ثانیه بعد تماس قطع شد.
والا گوشی را به ارامی عقب برد و گفت: قطع کرد!
نهال چشمهایش را روی هم گذاشت.
والا دست هایش را به کمرش زد و با لحن معترضانه ای گفت: چه روز خوبی شده!
نهال نگاهش کرد. والا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: تکلیفت چیه؟
نگاه نگاهش را از او دزدید و گفت: خودم فردا بر میگردم!
romangram.com | @romangram_com