#نهال_پارت_175
نهال نگاهش را از وسایل خانه گرفت و به والا نگاه کرد!
والا پاکت های شیر را بالا گرفت و گفت: چیزی برای خوردن ندارم مجبوریم همینا رو بخوریم!
نهال از جایش بلند شد و به سمت اشپزخانه حرکت کرد.
_کی به بابام زنگ میزنین؟
_دیر نمیشه زنگ میزنم!بشین اول یه چیزی بخور بذار خستگی راه از تنمون بره بعدا زنگ میزنم!فکر نمیکنم یه کم نگرانی برای خان دایی ضرر داشته باشه.
و به صندلی کنار دستش اشاره کرد.
نهال روی صندلی نشست . والا خیلی هم بی راه نمیگفت. شاید ذره ای از ناراحتی هایش با نگرانی اردشیر جبران میشد اما مسئله نهال اردشیر نبود دلش میخواست زودتر این مسئله را حل کند تا از نگاه های عجیب والا که او را میترساند خلاص شود.
_تو ماشین نگفتی موضوع منو و یاسمین چه ربطی به تو داره؟
نهال علی رقم بی میلی اش دستش را دراز کرد و شیرش را برداشت و گفت: چیز خاصی نیست!
_اون اخمی رو پیشونیت بود و اون لحن پر از حرصی که من دیدم نشون میده یه چیزی هست.
ابرو های نهال از یاداوری اتفاقاتی که افتاده بود ناخوداگاه در هم رفت.
والا ابروهایش را بالا برد و منتظر شد تا نهال به حرف بیاید و نهال هم طبق عادتی که داشت. دهان باز کرد تا هر چه در ذهنش میگذرد را بیرون بریزد.
_یاسمین برای فرار کردن از این ازدواج پیشنهاد داد که اول خواهر بزرگتر باید ازدواج کنه و مرضیه خانوم و خانوم بزرگ هم این پیشنهاد عالی برای خلاص شدن از دست منو رو هوا قاپیدن!بعدم نقشه کشیدن که چطور یه پسر ایکبیری پیدا کنن و بچسبوننش به من. پسره زشت بد ترکیب با اون جوشاش! چنان فرهنگ جان فرهنگ خانی راه انداخته بودن که بیا و ببین. یکی نیست بگه خیلی مشتاقی دختر خودتو بده بهش...
سرش را بالا گرفت تا حرفش را ادامه بدهد اما با دیدن چهره خندان والا دهانش بسته شد.
لحظه ای همه حرفهایی که زده بود در ذهنش مرور کرد و در کسری از ثانیه هر دو دستش را روی دهانش گذاشت.
romangram.com | @romangram_com