#نهال_پارت_173


والا به سمت پیشخوان حرکت کرد.

نگهبان در حالی که کشویش را باز میکرد گفت: گفته بودین اخر تابستون برمیگردین.

و کلید خانه را به سمت والا گرفت.

والا زیر چشمی به نهال که داشت جلو می آمد نگاهی کرد و گفت: یه مشکلی برام پیش اومد مجبور شدم برگردم!

نگاه نگهبان به نهال افتاد .کلاهش را به نشانه احترام از سرش برداشت و گفت: سلام خانوم میتونم کمکتون کنم؟

نهال سلامی کرد و به والا نگاه کرد.

والا گفت:ایشون با من هستن!

نگهبان سرش را تکان داد و به نهال نگاه کرد.

نهال اصلا حس خوبی نداشت نمیخواست حتی برای لحظه ای تصور کند که این مرد چه فکری درباره اش کرده!

والا کلید را در دستش جا به جا کرد و گفت: اگه کسی زنگ زد و پرسید من برگشتم بگین نه!

_اتفاقی افتاده؟

والا با جدیت گفت: مسئله شخصیه!

نگهبان دیگر سوال پرسیدن را جایز ندانست.

_خیالتون راحت!

والا با لبخندش از او تشکر کرد و به نهال که گوشه ای ایستاده بود و با استرش دسته کیفش را فشار میداد گفت: بیا بریم!

romangram.com | @romangram_com