#نهال_پارت_169


صدای بوق ماشین ها هنوز هم قطع نشده بود هر چند جای تعجب نداشت والا درست وسط جاده توقف کرده بود.

نهال نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت:ممکنه تصادف بشه!

والا با حرص گفت: گفتم درباره چی داری حرف میزنی؟

نهال بیشتر در صندلی فرو رفت.

_نمیدونستم شما از چیزی خبر ندارین و اگر نه چیزی نمیگفتم!

دوباره صدای بوق از بیرون شنیده شد.

والا ماشین به حرکت در آورد و در حالی که زیر لب به راننده های دیگر ناسزا میگفت ماشین را کنار جاده متوقف کرد.

رو کرد به نهال و گفت: خب؟

نهال که کمی ترسیده بود با گیجی گفت: خب؟

والا نفسش را بیرون داد و گفت: چرا چنین حرفی زدی؟یعنی چی که یاسمین همسر اینده منه؟

نهال آب دهانش را قورت داد و گفت: من فقط چیزی که شنیدم گفتم. فکر میکردم شما خبر داشته باشید.

والا بدون هیچ کنترلی روی اعصابش فریاد کشید.

_از چی خبر داشته باشم؟

نهال که به معنای واقعی کلمه به غلط کردن افتاده بود در حالی که سعی میکرد نگاهش را از چشمان خشمگین والا بگیرد گفت: من فکر کردم....

والا چشمهایش را بست و نگاه نهال روی دست والا که روی فرمان قفل میشد خیره ماند.

romangram.com | @romangram_com