#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_98
-پاشو برو حموم و کاراتو بکن که بری دکت...
صحبتش با خیره شدن چشماش به بالشم قطع شد منم متعجب برگشتم تا ببینم چی دیده اینجوری داره عینه سکته ایا نگاه میکنه که با بالشی پر خون و موهای کنده شده از سرم رو به رو شدم! دستی به سرم کشیدم که متوجه خالی بودن قسمتی از سرم شدم! با ترس و تعجب به آقاصالح نگاه کردم که گفت:
-خیلی وضعت بد شده ها؛ زودباش سریع برو حموم و بعد بیا خودم میبرمت پیش دکتر نمیتونم اینجوری ببینمت پسر.
چشمی گفتم و از جام بلند شدم یک راست رفتم داخل حموم. خودم رو گربه شور کردم و حوله امو برداشتم دورم پیچیدم و از اونور یه حوله دیگم دستم بود و موهای سرم رو خشک کردم خیلی آروم اما باز هم کنده شدن چندتار. من کم خونی داشتم و این کم خونی شدیدم باعث شده بود سرطان خون بگیرم و یه غده ای تو بدنمه که خونمو میخوره و خشکم میکنه به وجود بیاد. باید برای جلوگیری بریم دکتر اما من جدی نگرفتمش خیلی از عکس العمل دکتر میترسیدم حس بدی نسبت به امروز داشتم. موهامو سشوار کشیدم و لباسام رو پوشیدم ست مشکی زدم بخاطر سیاه بخت بودنم. خداروشکر میکنم من سیاه بخت نیستم این کلمه سیاه بخت از کجا اومد اصلا؟ مگه خدا نعمت های دیگه ای بهم نداده؟ پس چرا اونا رو شکر نمیکنم؟ چون همه چی داشتم چیزی جلو چشمو نمی گیره؟! بیخیال وقتی کارم تموم شد خواستم از اتاق برم بیرون اما نتونستم! چجوری قسمتی که مو نداره سرم رو بپوشونم؟ رفتم جلوی آینه کمد که اسپری دیدم ایول راهش همینه. اسپری رو برداشتم و همون قسمت تو خالی سرم رو کمی زدم که همرنگ موهام بشه وقتی تموم شد خواستم اسپری رو بزارم که دیدم یکی از ابروهام خیلی کم شده و مو نداره! اونم کمی اسپری زدم تا مثل روز اولش شد از اتاق زدم بیرون که دیدم آقاصالح لبخند به ل**ب منتظرم بود می دونستم لبخندهاشم همشون الکیه و برای دلخوش کردن منه.
هردو از خانم آلفردو خداحافظی کردیم و رفتیم و سوار ماشین شدیم. بین راه هیچ کدوممون حرفی نزدیم. دلم گرفته بود اونم با این رنگ مشکی که به تن زده بودم بهم میاومد ولی من همیشه رنگ های شاد می پوشم مثل اون پسرای مغرور بدبخت بیچاره نیستم. دلم بدجور هوای پدر و مادرم رو کرده بود دوست داشتم الان می بودن محکم بغلشون می کردم و بو*س*ه ای به دستاشون میزدم برای بزرگ کردن من عاشقانه می پرستمشون، وسط راه برام یه کیک و آبمیوه گرفت و گفت:
-چیزی نخوردی صبح بگیر بخور.
تشکری کردم و ازش گرفتم و شروع به خوردن کردم خیلی خوشمزه بود جاتون خالی بروبچ باحال. رسیدیم رو به روی مطب دکتر.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم آقاصالح هم وقتی ماشین رو یه جا پارک کرد برگشت و باهام اومد مطب دکتر. عجیب احساس پسربچه های کوچولو که الان با پدر و مادرشون اومدن دکتر تا آمپول بزنن رو داشتم با یاد آوری بچگیام و بازی ها و شوخی هایی که میکردم لبخندی به روی لبم اومد و با همون لبخند رفتم نزدیک منشی و به انگلیسی گفتم:
-مهراد اسحاقی هستم نوبت داشتم پیش آقای دکتر.
منشی یه دختر حدودای 20 یا 22 ساله بود با موهای قرمز رنگی که معلوم بود خدادادی رنگش همونجوری بوده و این بنده خدا رنگشون نکرده.
رنگ موهاش با پوست سفیدش تضاد قشنگی داشت لبای ریز و دماغی به صورتش میاومد با چشمایی نه زیاد ریز و نه زیاد درشت که چهره شو از هر لحظه ای زیباتر نشون میداد، لبخندی زد و گفت:
-بعد این خانومی که از اتاق اومدن بیرون نوبت شماست.
لبخندی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com