#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_87
پس دوباره از پله ها رفتم بالا که سهیل رو دیدم جلوی اتاقم ایستاده و میخواد در بزنه که گفتم:
-سهیل کاری داشتی؟ من اینجام.
مشکوک نگاهم کرد و بعد با درد گفت:
-اومدم صدات کنم که بریم نمیدونم چرا النا جواب نمیده هرچقدر در میزنم به اتاقش!
یه لظه ترس برم داشت اما بعد گفتم:
-دوباره در بزنیم منم نمیدونم الان رفتم پایین آب خوردم الانم اومدم بالا که تو رو دیدم!
[وجی: ای دروغگوی خائن بدبخت اوسکول پلشت]
چاکرم وجی جان.
سهیل مشکوکانه گفت:
-چیزی گفتی مهراد؟
خودمو زدم به کوچه مهسا خاله اینا و گفتم:
-نه مگه چیزی شنیدی؟!
[وجی: شنیده بودم میزنن به کوچه علی سمت چپ اما کوچه مهسا خاله اینا...اوم به فنا رفتی عزیزم]
romangram.com | @romangram_com