#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_79


-الا حال نداره فکر کنه بعدا اگه به کار افتاد چشم فکرم می‌کنم.

سهیل و اقاصالح و آلفردو و النا زدن زیرخنده و هرهر از زیرشون می‌رفت!

غذا رو آوردن و با شوخی و خنده و به علاوه دری وری هایی که از خودم می‌ساختم خوردیم و هرکی رفت استراحت کنه که تا چهارساعت دیگه می‌ریم بیرون من و سهیل و با خانوم النا، بی حوصله بعد از تشکر از خانم آلفردو به سمت اتاقم رفتم; دلم نقاشی می‌خواست! بخاطر همین هم احیانا لوازم نقاشی رو با خودم آورده بودم محض احتیاط. در اتاق رو باز کردم اما تا خواستم ببندم پایی مانع بستن در شد؛ به النا نگاه کردم که با نیش باز گفت:

-خوشحال شدم دیدمت مهراد.

بی حوصله گفتم:

-همچنین الناخانوم.

اخمی کرد و بعد گفت:

-بهم نگو النا خانوم بگو النا.

همچنان نگاهش کردم و بعد گفتم:

-باشه چشم النا

لبخندی زد و رفت داخل اتاق E. اوم فکر کنم هر اتاق که مال هرکسی باشه اول اسمشو می‌زنن رو درش!

شایدم من اینجوری فکر و اندیشه می‌کنم والا.

در رو بستم و اومدم خودمو روی تخت انداختم، به فکر فرو رفتم:

romangram.com | @romangram_com