#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_77
وقتی این حرفو گفتیم اقاصالح با لبخند گفت:
-دخترم مگه مهراد رو میشناسی؟
النا با خودشیرینی ذاتیش گفت:
-بله پدرجون ایشون توی هواپیمامون بودن.
اوه شت هواپیمامون؛ بیا مَر بِقَرچ خخخ (یه اصطلاح مشهدیا میگن به طرف یعنی بیا منو گاز بگیر با این کلاس گذاشتنات) ولش این حرفا!
لبخند زوری زدم و گفتم:
-همچنان میبینمت همه جا دختر نزدیک بود خودتو به کشتن بدی اونجا
بعد از این حرفم خانم آلفردو با عصبانیت به النا نگاه کرد که مطمئن شدم گند زدم بهش!
یعنی به خانوادش تعریف نکرده؟!
خانم آلفردو با اخم نگاهم کرد و گفت:
-قضیه چیه توضیح بده!
با تعجب به خانم آلفردو نگاه کردم که هر آن منتظر ترکیدنش بودم!
عین ببر زخمی به النای بیچاره نگاه میکرد اما النا هم ترسیده بهش نگاه میکرد، اندر حکایات منظورشونو نفهمیدم شما فهمیدین به منم بگین حتما ممنون دوستان!
romangram.com | @romangram_com