#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_44


چشمای متین از تعجب گرد شده بود، دلم می‌خواست ماریا رو بگیرم و در جا خفش کنم!

ماریا آهی کشید و از کنار هردومون عبور کرد، متین نگاهی به ماریا انداخت که با ناراحتی اتاق رو ترک کرده بود و بعد نگاهی به من انداخت و گفت:

-تو آدم نمی‌شی؟ چرا قلب اون دختر رو شکوندی؟ بدبخت اون عاشقت بود حداقل از سینگلی فرار می‌کردی توی این دوره زمونه هیچکس نمی‌گیرتت ها مگه آخر هم بیا...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

-نه من ازش خوشم نمیاد حتی اگر پیر پسر بشم.

از اتاق اومدیم بیرون می‌خواستیم از بیمارستان خارج بشیم که متین چشمکی زد و گفت:

-ولی من ازش خوشم اومد شمارشو داری؟!

شماره ماریا رو داشتم اما برای اینکه دوباره ماریا رو نبینم گفتم:

-نه ندارم

باخنده گفت:

_من که می‌دونم دردت چیه خوب نده میرم از خودش می‌گیرم.

بعد از گفتن این حرف به سرعت رفت سمت پذیرش و با ماریا مشغول صحبت شد.

در میان این گفت و گوی دوستانه این دو ماریا سرخ و سفید می‌شد و متین چشمک می‌زد. خدا می‌دونه باز چه نقشه‌ای واسه این بدبخت بخت برگشته داره.

romangram.com | @romangram_com