#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_102


سکوت کرده بودم و با چشمای اشکی زل زده بودم به آقاصالح که دکتر دوباره گفت:

_نشنیدم صداتو باشه مهراد؟

باصدایی که از ته چاه بالا میومد گفتم:

_باشه چشم

دکتر ادامه داد:

_هیچوقت امیدتو از دست نده

از جاش بلند شد و گفت:

_من دیگه بیماری برای امروز ندارم از همین الان شیمی درمانی رو شروع میکنم چون وضعیتت وخیمه نمی تونیم صبر کنیم.

از جاش بلند شد و لباساشو پشت پرده ای که اونجا بود عوض کرد و من همچنان مهر سکوت بر ل*با*م زده بودن آقاصالح هم وضعیتش از منم بهتر نبود.

با اومدن دکتر من و آقاصالح از جامون پا شدیم و پشت سر دکتر عینه جوجه اردک ها حرکت میکردیم. [خداییش با این روحیه ای که من دارم حال نمی کنین؟ خاک تو سرتون بهله کسی که منو دوست نداشته باشه سزاش اینه که خاک بر سرش بریزن]دکتر از منشی خداحافظی کرد و رفت سوار ماشینش شد و اما قبلش بهمون گفت پشت سرش بریم ما هم رفتیم و سوار ماشین شدیم و پشت سر دکتر رفتیم اما میانه راه یه مغازه بسیار بزرگ مخصوص آرایش دیدم کلاه گیسی که خودم خریده بودم بد نبود اما اگر ازش دوسه تا داشته باشم بد نیست بخاطر همین از آقاصالح درخواست کردم وایسته تا برم بگیرم اونم حرفم رو تایید کرد و رفتم مغازه دوسه تا گرفتم و آردم گذاشتم تو ماشین و خودمم نشستم تا به ادامه راه برسیم که آقاصالح گفت:

_من یه گریمور معروفی رو میشناسم از دوستامه هروقتی که فکر کردی کارت لنگه گریموره بهم بگو.

چشم گفتم و رسیدیم به مقصدی که یکم از شهر خارج بود.

دکتر از ماشین خیلی شیک پیاده شد و راهنماییمون کرد به سمت در بزرگی و اهنی که عین در زندان میموند با ترس رفتم داخل که دستگاه های بزرگی داخل همون اتاق بزرگ بود.

romangram.com | @romangram_com