#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_100


لبخندی مصنوعی زد و گفت:

-پسرم انشالله خوب میشی و بر می گردی پیشش.

منشی صدامون کرد که نوبت ماست. از جام بلند شدم که آقاصالح رو هم گفتم باهام بیاد چون دلهره عجیبی داشتم یه ترسی تو وجودم ریشه کرده بود دلم نمی‌خواست به سمت اتاق دکتر برم می‌ترسیدم دوباره حالم بد بشه بالاخره به هر راهی بود رفتیم داخل اتاق که دکتر از جاش بلند شد و اومد جلو با آقاصالح دست داد و روبوسی کرد و کمی خوش و بش کردن و بعد آقاصالح من رو بهش معرفی کردن که با کلمه خوشبختم به همه چیز خاتمه داد.

با ترس به دکتر نگاه می‌کردم که آقای دکتر گفت:

-پسرم چند وقته اینجوری شدی یا اصلا چجوری شد که فهمیدی دردت اینه؟

آب گلومو با صدا قورت دادم که آقاصالح خندید و گفت:

-این پسر خجول و شیطون ما از دکتر می ترسه یکم بهش وقت بدین

دکتر خندید و گفت:

-اشکال نداره فقط من منتظرم

ل**ب باز کردم و گفتم:

-من چند وقتی بود که مداوم چشمام سیاهی می‌رفت و حال عجیبی داشتم، سردرد های مداوم با خون دماغ و بعضی اوقات لثه هام خود به خود خونی می‌شدن. رفتم پیش دکتر عموم اونم گفت ازم آزمایش می‌گیره تا همه چی مشخص بشه بعد چند وقت یکی از پرستارها منو پیدا کرد و توی رستوران جواب رو بهم گفت و داد اون موقع فهمیدم سرطان خون دارم. من کم خونی شدید داشتم از بچگی الان بیشتر شده ریزش موهام دوبرابر شده خون دماغ موقع خواب یا بیداری خیلی زیادتر از قبل شده وقتی از خواب پا میشم تا نیم ساعت هیچی نمی‌فهمم امروزم که آقاصالح دیدن قسمتی از سرم کلا موهاش ریخته و مو نداره مجبور شدم امروز اسپری بزنم تا چیزی معلوم نشه.

بعد از پایان حرفم به دکتر نگاه کردم کمی نگران شد عه فقط کمی!

دکتر با نگرانی گفت:

romangram.com | @romangram_com