#_نبض_احساس_پارت_579
دريا:اي باباخجالتم ندين
ساواش:پس دريااگه زحمت نيس اين کارباتو
دريا:نه باباچه زحمتي؟خبرشوميدم بهتون
توي دلم خوشحال بودم ازاينکه قراربوددريابرام لباس بدوزه.لبخنداومدروي لبام اينجوري بيشترازقبل ميتونستم ببينمش.حداقل يه بهونه اي پيداکرده بودم.
*********
درزدم وباصداي بفرماييدي که شنيدم واردشدم
آرمين بااون لباس مخصوصش پشت ميزنشسته بودويه پرونده هم جلوش بازبود.عجب جذبه اي داشت.
_اخمات توحلقم پسرعمه
باشنيدن صدام سرشواوردبالا.معلوم بودکه ازديدنم تعجب کرده.ازپشت ميزش بلندشدواومد سمتم.
آرمين:به به پسردايي ازاين ورا؟
باهم دست داديم واحوال پرسي کرديم.روبروي هم روي مبل نشستيم.
آرمين:چخبرآيهان؟
romangram.com | @romangram_com