#_نبض_احساس_پارت_577

دورهم توي پاتو ق نشسته بوديم وسربه سرهم ميزاشتيم.بعدازاون دورهمي ديگه نرفتيم بابلسروبه اصراربقيه تهران مونديم.دلم واسه مامان يه ذره شده بود.جاي خاليش روباهمه وجودمون حس ميکرديم.خيلي دلم ميخواست بدونم حالش چطوره.اون عوضي هنوزم ميزنتش؟به خودم قول دادم که هرطورشده مامان روازدستش نجات بدم وقات ل بابا روپيداکنم.هرشب من وآيسان رويکي دعوت ميکردخونش وماهم ازفرصت استفاده ميکرديم ودرموردباباکلي سوال ازشون ميپرسيديم.بابچه هازيادميرفتيم بيرون ومن اين بيرون رفتناي دسته جمعيمون روخيلي دوست داشتم چون ميتونستم اينجوري دريا روهم ببينم.گاهي وقتاحس ميکنم اونم يه حسايي نسبت به من داره نميدونين اونوقت چقد خرکيف ميشم.بارهاسعي کردم بهش درمورداحساسم بگم ولي نشد....نميتونم...هروقت ميخوام بهش بگم زبونم قفل ميشه.

آيسان:ساواش وساراهم اومدن.

ساواش:سلام برهمه خبردارم توپ

فرناز:چخبري؟

ساواش:هفته ديگه برج ميلادکنسرت داريم.

_دروغ ميگي

ساواش:دروغم چيه؟

سامي:بگوجون سامي

ساواش:جون سامي

اردلان:ساواش واي به حالت اگه سرکارمون گذاشته باشي

سارا:راس ميگه بچه ها...

ساواش:بياحالاباورکردين؟

romangram.com | @romangram_com