#_نبض_احساس_پارت_561
بعدخورد ن شام وجمع کرد ن ميزوشستن ظرفاباکمک هم آيسان چايي اوردوتوهال روي مبلادورهم نشستيم.
سامي:نميخواي بگي کجابودي؟
_وا پسرتوچقدعجولي ميگم ديگه
ساواش:تويه چيت ميشه ها...زيادي خوشحالي هي ميخندي ببينم ناقلا نکنه خبراييه؟
_چه خبري مثلا؟
ساواش:دختري.........عشقي....عاشقي...
چايي پريدتوگلوم وشروع کردم به سرفه کردن.سرفم که بنداومدديدم همه دارن مشکوک نگام ميکنن.
_چيه بابا؟چرااينجوري نگام ميکنين؟
سامي:زودتندسريع بريزببينم
_چي بريزم؟
ساواش:داداش ماروسياه نکن ماخودمون زغال فروشيم بگودختره کيه؟
_کدوم دختره؟
romangram.com | @romangram_com