#_نبض_احساس_پارت_517
خدا برای این عشق به تو مدیونم
تا جون دارم بدون قدرشو می دونم
می خوام دعا کنم تموم عشقارو
خدا برای امشب از تو ممنونم
*********
"نازنين"
ظهربود.تازه ناهارخورده بوديم وبچه هارفته بودن استراحت کنن ولي من خوابم نميومد.ازخونه اومدم بيرون.حالم ازاين همه نگهبانايي که اينجابودن بهم ميخورد...حالم ازاين خونه...از اين زندگي بهم ميخورد....دلم اميرم روميخواست....دلم اون چشماي مهربون....اون دستاي گرم روميخواست....نگاه کن اميرازکجابه کجارسيديم....خستم امير....خسته....دلم ميخوادبيام پيش تووپسرمون....دلم ميخوادمنم مثه شماچشمامو روي اين زندگي نکبت بارببندم وآروم وتاابدبخوابم....خدايااين عذاب تاکي ادامه داره؟تاکي قراره به اين زندگي ادامه بدم؟خيلي ببخشيدخداکه اينوميگم ولي باورکن اگه آيهان وآيسان نبودن خودموازاين زندگي خلاص ميکردم....هواابري بود...مثه دل من که سالهاس ابريه....جلوي دريانشستم....
امير:نازنين.....ميدوني خيلي دوست دارم
_نه نميدونم...
امير:إ؟که اينطور....پس نميدوني که دوست دارم؟
_نه نميدونم...
امير:باشه عشقم الان بهت نشون ميدم که دوست دارم.
romangram.com | @romangram_com