#_نبض_احساس_پارت_339
_چرانشه عموجون؟من ميام به شماهاسرميزنم حتي باخاله نازنين ميام.ولي شماهام بايدقول بدين که خوب درس بخونين وهمتون درآينده.کسي بشين قول ميدين؟
بچه ها:قول ميديم.
ازجام بلندشدم وگفتم:آفرين بچه ها
روبه آقا ي رحيمي:بچه هاروبه شماميسپارم اميدوارم نشون بدين که اينجابهترين پرورشگاهه.
آقا ي رحيمي:مطمئن باشين که وظايفمون رو به بهترين شکل انجام خواهيم داد.
ازپروشگاه اومدم بيرون وسوارماشينم شدم نگاهي به گوشيم که توي ماشين جامونده بودانداختم.اوه اوه نازنين کلي زنگ زده واس ام اس داده بود.يادم رفته.بودبهش خبربدم.سريع به سمت خونه حرکت کردم.جلوي درخونه ازآينه ماشين نگاهي به خودم انداختم.صورتم خوني بود.زيرچشم قرمزشده بودورو به کبودشدن ميرفت.دهنم وبينيم خوني بود.گوشه ابروم هم پاره شده بودوخو نش خشک شده بود.ازماشين پياده شدم.لباسام خاکي وجلوي پيرهنم خوني شده بود.پيرهنم ازشلوارم اومده بودبيرون وچندتادکمش افتاده وجيبشم پاره شده بود.رفتم بالا.باکليددروبازکردم.نازنين باشنيدن صداي دراومدطرفم.
نازنين باعصبانيت:معلوم هس توکجايي کلي...
باديدن سرووضع من حرفشوقطع کردوباتعجب داشت ونگراني داشت نگام ميکرد.
نازنين:امير؟چي شده؟چراسروصورتت اينجوريه؟
رفتم طرفش وگفتم:نگران نباش عزيزدلم.چيزمهمي نيس دعواکردم.
نازنين:دعوا؟باکي؟
روي مبل خودموولوکردم وسرموتکيه دادم به پشت مبل وچشاموبستم.احساس کردم که نازنين نشست کنارم.
romangram.com | @romangram_com