#_نبض_احساس_پارت_299
بگو
منی که از دوریت افسرده میشم
چرا نمیفهمی نرو ...
نگیر گرمی ِ دستا ي ِ.منو
نهههه....
نگو دیگه نمیا ي
نگو دیگه منو نمیخوا ي
ساعت دوازده ونيم بودکه رسيدم خونه.اميرجلو ي دربود.تامنوديداومدطرفم.
امير:سپهر؟دادا ش خوبي؟
حوصله جوا ب داد ن بهش رونداشتم.بي توجهه به حرفا ش رفتم طبقه خودمو ن.حالامن چجوري اين خونه روبدون سايه تحمل کنم؟چجوري بايدبدون اون نفس بکشم؟خدايابخاطرکدوم گناهم اينقدمجازاتم ميکني؟
امير:سپهرباتوام...
_اهههه بسه ديگه دست ازسرم بردارين توچرااينجايي؟ها؟باچه نسبتي؟من وتوهيچيه هم نيسيم ميفهمي؟حالابروتاهمه داراييت روازدست ندادي بروتاهمه پولاتوبالانکشيدم
romangram.com | @romangram_com