#_نبض_احساس_پارت_294
ساکت شدم ونگاش کردم.
سايه:تموم شد.همه چي تموم شد.به چيزي که ميخواي نرسيدي اين فيلماروهم بروواسه کس ديگه بازي کن.برا ت متاسفم هه يه نگاهي به خود ت بنداز انگارتوعهدقاجارزندگي ميکني ازيه آدمي که توي روستابزرگ شده بيشترازاينم نميشه انتظارداشت.
امير:سايهههه...
سايه:ميگم اميرتوهم حواست باشه که يهوهمه داراييتوبه بادندي.آخه بعضيازيادي پو ل پرستن
صداي تيکه تيکه شد ن قلبم روشنيدم.داشتم ازدرو ن ميلرزيدم.اي ن اشکاي لعنتي هم نميزاشتن براي آخرين باردرست ببينمش.چشام پراشک شده بود.اميرهي صدام ميزداماتوان جواب دادن نداشتم.حالم اصلاخوب نبود.نگام هنوزبه جايي بودکه چنددقيقه پيش سايه اونجاوايستاده بود.اميرمحکم زدتوي گوشم دردش دربرابردردقلبم هيچ بود.
امير:سپهر به خودت بيا...باتوام سپهر...
کنارش زدم وحرکت کردم.دنبالم ميومدوهي صدام ميزد.اماتوجهي بهش نداشتم.سوارماشينم شدم اميرخيلي سعي داشت جلوموبگيره ولي نتونست خواهش ميکردکه بااين حالم رانندگي نکنم ولي گوشم بدهکاراين حرفانبود.شده بودم يه جسم بي جون.انگار روح نداشت بدنم.دستموبردم سمت سيستم ماشين وروشنش کردم.
حالا که تو داری میری نمیدونی بی تو چه زندگی سخته
چجوری این دل و ساکت کنم
romangram.com | @romangram_com