#_نبض_احساس_پارت_292






"سايه"

_باباميخوام باهاتوت حرف بزنم.

بابا:بالاخره ميخواي بگي که چرايه هفته اينجايي وازخونه وشوهرت دوري؟

_آره باباميخوام بگم.ميخوام بگم من وسپهرميخوايم ازهم جداشيم.

بابا:چي؟!معلوم هس چي داري ميگي؟

_اره بابا.تاالان روي حرف شماحرف نزدم وهرکاري شماخواستين کردم ولي شمايه بارم ازم نپرسيدين اين کاري که بايدانجام بدم رودوست دارم يانه.من بخاطراون مال واموالي که هيچ ارزشي نداشت دل کسي که خيلي دوسش دارم روشکوندم وباکسي ازدواج کردم که اولش فک کردم قصدش کمک به منه درصورتي که چش اونم دنبال ثروت شمابود.بابا همه مال واموالتون روبدين به هرکي که دلتون ميخوادمن فقط ميخوام کنارکسي باشم که دوسش دارم.

بابا:اين حرف آخرته؟

_اره بابااين حرف آخرمه.

باباازجاش بلندشدوگفت:اين دفه جلوي اشتباهت رونميگيرم ميزارم خودت اين راهوبري وبفهمي که اشتباهه يادرست.


romangram.com | @romangram_com