#_نبض_احساس_پارت_218
نازنين:بچه...بچه داره مياد...ماداريم ميريم بيمارستان
_باشه باشه اومديم.
پندار:چي شده؟
_پاشوپسرکه کوچولوداره مياد.
پندارباخوشحالي بلندشدوبادورفت سمت ماشين.باهم رفتيم بيمارستان.بهاروبرده بودن اتاق عمل.
بچشون پسربود.يه پسرخوشگل وتپل که شبيه پنداربود.
_مبارکه پسر
پندار:مرسي...
پنداربچه روگرفت بغلش.چقدبهش ميومد.پسرکوچولو چشماش بسته بودوپندارباشوق وذوق به پسرش نگاه ميکرد.
********
"نازنين"
romangram.com | @romangram_com